يوسف فاطمه
از اين آدمى شگفتى گيريد : با پيه مى‏نگرد و با گوشت سخن مى‏گويد : و با استخوان مى‏شنود ، و از شکافى دم بر مى‏آورد . [نهج البلاغه]
 
 

وقتي کيفم را به قصد رفتن بستم ،


نگفتي: (( عزيزم اين کار را نکن .((


نگفتي : برگرد و يک بار ديگر امحتان کن ،


وقتي پرسيدم دوستم داري يا نه ؟


روي برگرداندي


حالا من رفته ام و تو تمام چيز هايي که نگفتم مي شنوي


نگفتي : عزيزم متاسفم چون من هم مقصر بودم


نگذاشتي اختلاف ها را کنار بگذاريم


چون تمام آنچه ميخواستيم – عشق و وفاداري و مهلت – بود


گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده اي من سد آن نخواهم شد


لحظه رفتن مرا در آغوش نگرفتي و اشکهايم را پاک نکردي


نگفتي: (( اگر تو نباشي زندگي برايم بي معني خواهد بود ((


و حالا من رفته ام تا تو با تمام چيز هايي که نگفتم زندگي کني


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 8:8 صبح
 

ديروز و فردا مرا فريب دادند


ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش


وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود

با شجاعت به سوي هدف قدم بردار و از انتقاد ديگران مهراس


خداوند در شبهاي بي خوابي با تو خواهد بود و قطرات اشک را با عشق خود از گونه هايت خواهد زدود خداوند با شجاعان است.


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 8:8 صبح
 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت


بيچاره از اين عشق سوختن آموخت


فرق منو پروانه در اينست


پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت.


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 8:8 صبح
 

اگر حوصله لود داري کليک کن.


داري؟


کليک کن ديگه زود باش...


قشنگه خيلي خيلي باحاله ولي يکمي دير لود ميشه


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:59 صبح
 

امروز واقعا باورم شد که تو به قلب آسمان رفته اي .چر؟؟


من اينجا خيلي غريبم غريب.هدف من وصال بود نه خيال من در تب التهابي ميسوختم


که مرا به درگاه بندگي او ميبرد و تو ندانستي. ولي بدان غم بي تو بودن بهتر از اين


خوشي زود گذر است. تو مرا نشناختي حرفهايم در قلب تو مثل برفي بر روي بام در


حال ذوب شدن و همين قصه رفتن تو را برايم آسان ميکند.


ديگر دلم نميگيرد و نميگويد . زيرا روزي که گفتي شور زندگي را در چشمانم بخوان


فهميدم گاهي چشم ما هم دروغ ميگويند.


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:59 صبح
 

کاش تو آن درخت سبزي بودي که با گشودن پنجره و ديدن تو دلشاد مي شدم...


اما نه در پاييز و زمستان درختان سبز نيستند.


پس شايد تو را از ياد ببرم
کاش تو آن آسمان آبي بودي که با ديدن تو به آرامش ميرسيدم...


اما نه آسمان گاهي ابري و دلگيراست.پس نمي خواهم تو را دلگير ببينم.


کاش تو آن خورشيد بودي که با نور خود به روحم گرما و روشنايي مي بخشيدي
اما نه کاش تو آن گل ياس سفيدي بودي که با بوييدنش لبخند بر لبانم مي نشست...اما نه گل ياس


روزي پرپر مي شود و تنها عطرش باقي مي ماند.


پس بگذار آخرين آرزوهاييم را برايت بگويم کاش تو همان اتاق فيروزه اي من بودي که هميشه


در کنارت باشم و هميشه در تو محبوس باشم-آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و هميشه


عطر گل ياس سفيد تو در اتاقم خواهد پيچيد...


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:59 صبح
 

مهربانم تو بگو بعد از تو


از کدام دريچه ي آسمان به تماشا بنشينم


و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟


بي تو همه ي فصلها خاکستري


و همه ي ستاره ها خاموشند.


کيفر شکستن دل من


چند جاده غربت و چند آسمان تنهايي است


باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ايمان دارم


براي او که وسط قلبش اندازه ي تمام عاشقانه هاي روي زمين است


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:59 صبح
 

دوست داشتم...


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:59 صبح
 

WWW.VZ.BLOGFA.COM


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:59 صبح
 


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:59 صبح
 

کسي رو که عاشقشي يا دوسش داري همه حقي بر تو داره حتي اينکه دوست نداشته باشه!


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:52 صبح
 

هيچ وقت تو اين دنيا دل به هيچ کي نبند

چون دنيا اين قدر کوچيکه که دو تا دل توش جا

نمي گيره! ولي اگه دل بستي هيچ وقت ازش جدا


نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه نمي توني پيداش کني...


 


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:52 صبح
 

جاي دسته گلي که فردا برقبرم نثار مي کني ، به جايي سيل اشکي که فردا در مزارم مي ريزي ، امروز با تبسمي شادم کن ، به جاي آن متن هاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها برام مينويسي ، امروز با پيام کوچکي خوشحالم کن .


من امروز به تو نياز دارم ،نه فردا


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:52 صبح
 
اگر ميبيني حال خودم نيستم و در خود شکسته ام بدان که عاشقم....
 اگر ميبيني ساکتم ، آرامم و بي خيال بدان که عاشقم....
 اگر ميبيني در گوشه اي نشسته ام ، چشم به آسمان دوخته ام و ستاره ها
 را مي شمارم بدان که عاشقم....
اگر ميبيني در کناره پنجره اي نشسته ام و به صداي آواز مرغ
عشق گوش ميکنم بدان که عاشقم....
 اگر ميبيني هميشه حال و هوايم ابري و چشمانم باراني است بدان که عاشقم....
اگر ميبيني هنگام دعا کردن دستهايم را به سوي آسمان برده ام
 و با چشمان خيس حرفهايي را زير لب زمزمه ميکنم بدان که عاشقم...
اگر ميبيني هميشه سر به زيرم ، هميشه در فکر فرو رفته ام بدان که عاشقم....
 اگر ميبيني گل هاي باغچه را يکي يکي مي چينم و دسته ميکنم
 و با لبي خندان ترانه زندگي را ميخوانم بدان که عاشقم....
 اگر روزي ديدي ديگر در اين دنيا نيستم بدان که.....
 بدان که از عشق تو مرده ام...


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:52 صبح
 

هيچ وقت براي کسي گريه نکن چون هيچکس ارزش اشک تو رو نداره


اوني هم که ارزش اشکت رو داره طاقت ديدنشو نداره


وحيد ::: جمعه 10/9/1385::: ساعت 7:52 صبح

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 35
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15336
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ