يوسف فاطمه
از خرد تو را اين بايد که راه گمراهى‏ات را از راه رستگاريت ، نمايد . [نهج البلاغه]
 
 

1اگه بهتون زنگ زد (در اين مسئله فرض بر سعيد نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگين سلام حميد جون.بعد يه دفعه انگار که تازه متوجه شدين بگين اوا خاک به سرم علي تويي؟؟؟؟مي تونين اين سير رو تا هفده باز تکرار کنين ولي بار هجدهم ديگه خطر مرگ داره.من مسئوليتي در قبال اين حادثه ندارم.


2 بهش زنگ بزنين و بگين کسي خونه نيست و دعوتش کنين خونتون ، بعد با دختر همسايه بريد سينما و فيلم هوو يا ازدواج به سبک ايرونى رو ببينيد.


3 تا يه شوخي کوچيک با شما کرد سريعا جبهه بگيرين و باهاش دعوا کنين. با کلماتي از قبيل:مگه تو خودت خواهر مادر نداري؟...يا يه همچين چيزايي .ولي دو تا سه دقيقه بعد خودتون يه جک فجيع يا افتضاح تعريف کنيد و بعدش بشينيد و قيافه بنده خدا رو تماشا کنيد.


4 آرايش شديد بزنيد و از اين شلواراي خيلي برمودا و از اين پيرهن آستين کوتاها بپوشيد و بريد جلوي بنده خدا رژه بريد و وقتي به شما نزديک شد و به دو سه متري شما رسيد ، سرش داد بزنيد و بعدش بشينيد و زجر کشيدنش رو تماشا کنيد.


5 عکسهاي دو نفره اي رو که با پسر نوه عمه ي خاله ي پدربزرگ پسر دختر خالتون و يا امثالهم گرفتيد بهش نشون بديد ولي بهش اجازه نديد حتي يه دونه عکس باهاتون بگيره.


6 موقع تولدش جلوي دوستاش فقط بهش يه شاخه گل هديه بديد و حالشو حسابي بگيريد و (احتمالا بسته به قدرت و توانايي قلبي و شرايط جوي) بشينيد و سکته شو تماشا کنيد و لذت ببريد.


7 همين که تو ماشين بغل دستش نشستين شروع کنين به عطسه کردن و از بوي ادکلن چند صد هزار تومنيش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خريده ايراد بگيريد و بهش بگيد که به اين بو حساسيد.


8 وقتي داره باهاتون حرف مي زنه همين که به جاي حساس حرفاش رسيد بي مقدمه موبايلشو برداريد و به يکي از دوستاتون زنگ بزنيد و چهار ساعت و چهل و هشت دقيقه با دوستتون حرف بزنيد و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبايل بذاريد.


اينايي رو که گفتم اگر اجرا که بکنيد حسابي فکر کنم کفري بشن)البته اگر شما زنده باشيد و کفري شدنشو ببينيد!)!!!


 


وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر
 

از ? سالگي به بعد مد نظر منه آخه قبل از اون ... گيج ميزنن ... بي خيال ...


9سالگي: بين کفگير و قابلامه هيچ فرقي احساس نمي‌کنن.. در اين سن عشق آنها مداد گلي و مينا هست


?? سالگي: هنوز هيچي نشده ?? تا دوست پيدا مي‌کنن که زرت و زورت و به هر دليل موجه و غير موجهي به هم بزنگن و باباهاشونو بدبخت کنن


?2 سالگي: احساس مي‌کنن چندجايي بدنشون کج و ماوج و اضافي مي‌باشد و بايد حتما حتما دماغشونو عمل کنند ... در اين سن فرق بين ادا در آوردن و رقص را مي‌فهمند


 


?? سالگي: با اقسام آلات آرايش خود را مزين مي‌کنن ! در اين برهه آينه به مدت هشت دقيقه اشغال مي‌شود ... عروسي يکي از آرزوهايشان است ! تريپ لباس توري سفيد


 


?? سالگي: به آهنگ‌هاي تکنو علاقه پيدا کرده و خود را سفيد بلوري مي‌کنن ... صداي تلفن هنوز براي آنها گوش نواز نشده!


 


?? سالگي: به دنبال لباس مي‌گردند... گاهي چندين پاساژ و گاهي هم چندين شهر ... در اين زمان ياد مي‌گيرند کيف دستي را در هر جايي با خود حمل کنند !


 


?? سالگي: از اين سن فک و چانه دخترهاي به صورت کاملا اتفاقي شروع به حرکات کاملا اضافي مي‌کند ... گاهي به چپ و گاهي به راست گاهي به بالا و گاهي به پايين... در هيچ زماني اتفاقي براي اطرافيان نمي‌افتد... غير از سوختن چندين و چندباره تلفن ... در اين برهه تلفن يکي از لوازمات شخصي مي‌شود


 


?? سالگي: با داشتن استطاعت خوب بدني و مانکني (ارواح عمشون) در خيابان قر و فر مي‌دهند گاهي هم با زمين دعوا دارند ...تريپ اخم ! کمر باريک ! لب و لوچه .. غنچه .. در اين برهه اتفاق خاصي براي پسر محله نخواهد افتاد ... شونصد نفري بدنبال اويند !‌



 


وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر
 

در اين دنيا يک سري موجوداتي وجود دارند که حکمت خلقتشونو فقط خدا مي دونه .


هرچي دانشمنده ، فيلسوفه ، خداشناسه روي اين خلقت زور زدند فکر کردند که چي شد که خدا يه همچين موجودي آفريد به هيچ نتيجه اي نرسيدند. اين موجود جنس مذکرند که امروز مي خوام از کودکي تا بزرگساليشون را براتون بگم .


تا وقتي که بچه اند با هر نه نه قمري بازي مي کنند. يه کم که بزرگ ميشند و ميرند مدرسه تازه ياد مي گيرند که تو کوچه با بچه هاي بد حرف نزنند.يا اينکه گل کوچيک بازي ميکنن يه وقت توپشون نخوره به پنجره همسايه که بشکنه!! يه کم که بزرگتر ميشند (حدود سن15 تا 17 سال)...(وقتي که تازه پشت لبشون سبز ميشه ) تا يه دختر بهشون نگاه ميکنه دستو پاشونو گم ميکنن ، خودشونو ميگيرند و فکر مي کنند که خيلي بامزه اند يا اينکه خيلي خوش تيپن يا که ديگه ) (Endeshanحالا نمي دونه که دخترا براي جور کردن خنده و سر کاري به اونا نگاه ميکنن.تا يه کم با دوستاشون دور هم بخندن


بعد که با يکي دوست شدند فوري ظرف نيم ساعت عاشق ميشند. البته از عشق هيچي نمي دونند و حاليشون نيست و آگاهي اونا از عشق در حد ديدن چندتا فيلم آرنولد. ..مرد انکبوتي ...جکي چان....بوروسلي...بت من که هميشه توي فيلما نقش اول بازي ميکنن (قوي و قدرتمندن


) که دختر شاه پريونو نجات بدن..از اين حرفا.. و سريالهاي آبگوشتي صدا و سيماست (يا فيلم از کلوب اجاره ميکنن)که بيننده هاشون فقط خوداشونند . .


وقتي ميرند دبيرستان کم کم حس ميکنن که ديگه خيلي مرد شدن .ديگه آخر همه چي شدن...ميوفتن تو خط ماشين...موتور 1000 ...تيپ ..هيکل ميزون...خودشو ميکشه که ياد بگيره با موتور تک چرخ بزنه که وقتي يه دختر ديد جلوش نمايش بده(به قوله خودشون کم نيارن!!! ).(حالا دختره اصلآ نگاش نميکنه ها)کلشو ميکنه توي حلب روغن نباتي!!!...شلوار مي پوشه که از گشاديش توي پاش لخ لخ ميکنه پاچه هاي شلوارش خيابونو جارو ميکنه. 2ماه گريه ميکنه که باباش بهش پول بده بره !!کفش مارک دار !! يا نايک اصل 90 تومني بخره. جلوي آينه روزي 1ساعت فيگور مياد که چه شکلي شه قيافش باحال تره !!!. جديدنم از هنر پيشه هاي خارجي ياد گرفتن که زير ابروشونو ور دارن شايد ...قيافشون بهتر شه. يه پول قلنبه ميذارن کف دست اسي جکسون !!! که زير ابروشونو تميز کنه ..!! ميرن در به در دنبال دي جي علي گيتور !!! ميگردن بعد در کلاس فشرده " تکنو ي" داوود دِويل " شرکت ميکنن و انواع حرکات : سکه اي ، پرچم ، توماس ، بالانس ، اگرول ، بک ، شوت بک ، جک روي زمين ، جک روي هوا ، عقرب دو دست ، عقرب يک دست ، چرخش محوري و ...غيره.... رو ياد بگيرن که وقتي ميرن پارتي يه وقت کم نيارن. . .يا هر روز بعد دبيرستان ميرن پارک ملت...پارک ساعي... کوچه... خيابون و ....، تکنو ميزنن ! !!تا به هم پز بدن که وقتي يه دختر از بغلشون رد ميشه يه نيم نگاه بهشون بندازه...!!!!، بعدش... هر روز بعد از مدرسه با دوستاشون ميرن رستوران يا يه کافي شاپ تا پايان دبيرستان هي به خودشون مهموني ميدن اين اونو مهمون ميکنه اون اينو.(تيريپ مرامي..رفاقتي.... واسه هم ميان...نه جونه تو من حساب ميکنم...نوکرتم....از اين حرفها )...!!! همش واسه هم خالي ميبندن که آره من فلان قد از بابام پول تو جيبي ميگيرم بابم گفته اگه تصديقتو بگيري يه 206 واست ميخرم بعد رينگ ميندازم زيرش اسپرتش ميکنم....آره اتفاقآ آخره هفته يه ايکس پارتي توپ دعوتم ....ميخوام....برم...حسابي... بترکونم. .!!!


بعد از دبيرستان يه عده ميرن دانشگاه از ترس اينکه نرن سربازي ( اونم با پوله باباهه تازه اگه آشنا داشته باشن يه رشته ي آبدوخياري گيرشون نمياد) ...که فعلآ ما با اونا کاري ندارم يه عده هم هستند که کار مي کنند و يه عده ديگه هم که معمولا از قشر تنبل بي خاصيت هستن بدون اينکه به خودشون زحمت بدن همش پاي تلوزيون لم دادن و دارن فوتبال مي بينن...داد ميزنن...گل...گل...!!!بيچاره مامانه با خواهره...!!! هر شب از ترس اينکه باباهه غر غر نزنه سرشون ، توي خيابونا پرسه ميزنن ؛ باباهه ميگه پسر برو دنبال يه کاري اگه نميري بيا ور دست خودم کار بهت ياد بدم(چون از شغل باباشون خوششون نمياد ميخوان که يه تنوع ا ي ايجاد بشه ميگن دوست دارم خودم برم دنباله کاري!!! تو فکرشم...)... يه گوششون دره يه گوش ديگشون دروازه.. . تازه.... هرکي ام ازشون مي پرسه چرا کار نميکني ؟چرا ازدواج نمي کني؟ ميگه مي خوام برم خارج کار کنم پول جمع کنم انگار الان همه تو خارج همه منتظر اينان که بيان بهشون پول بدن !!!


اونايي هم که ميرن خارج همون جلوي درب ورودي فرودگاه ديپرتشون ميکنن !!!


با دست خالي برميگردن ايران ؛ بعضي هاشونم که ميرن خارج جو ميگيرتشون به جاي کار کردن هر شب ميرن ديسکو.... هر چي پول داره ميريزن تو شيکمه اين صاحاب ديسکو ايي ها!!!


بعضي هاشونم ازدواج ميکنن.به 1000بدبختي...و فلاکت....!!! خلاصه بعد از 10 بار زنگ زدن!! 15بار مامانشونو فرستادن!!!20بار رفتن خواستگاري!!!!(پاشنه در خونه دختررو ميکنن )...تا اينکه بله از عروس خانوم ميگيرن.


بيچاره دختر خانوم هايي که بايد يه عمر اينارو تحمل کنن ؟!! واقعا آرزوي صبر و بردباري و شکيبايي برا شون داريم !!!


وقتي به 40 سال ميرسند وارد پست وزارت جنگ خانواده ميشند و خونه را به پادگان تبديل ميکنند و با سلاح من مردم غيرت دارم ...ناهار چرا ماکاراني گذاشتي ....آبگوشت بذار (احساس مرد سالاري ميکنن )از اين جور حرفها.....خلاصه...... سن که از 50 رفت بالا ... . ؟؟؟؟؟


وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر
 

بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر کتاب تا يکي دو ساعت ديگه کلشونو از کتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند


بعضي ها هم که اصلا درس نميخونن و توي همون دانشگاه يا مدرسه مطلبو ميگيرن!


يه عده اي هم هستند که به بهونه اينکه مشکل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يک ساعت و اندي به طوري که اشک و دود تلفن در مياد.


يه عده ايي هم به روش من درس ميخونن يعني صداي موزيک رو تا ته ميدن بالا و شروع ميکنن به درس خوندن وقتي هم که موزيک تموم بشه همونجا درس کات ميشه حالا شانس بياري وسطش غمگين نياد چون هر چي خوندي از يادت ميره(خدايي روش من از همه سخت تره چون هيچ رقمي سيو اين چيزا تو کتش نميره ايول به خودم)


وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر
 

تا وقتي بچه ان هر چي مي خوان بدست بيارن براش لج مي کنن خودشون رو به درو ديوار مي زنن


کولي بازي در ميارن و...


ولي اين موضوع فقط ماله دورانه بچگي نيست!!!!!!!!!


ادعا شون ميشه مخه رياضين ولي تو دوران دبيرستان تا نوکه اتودشون ميشکنه ترکه تحصيل مي کنن!!!!!


حالشون از دخترا بهم مي خوره ويه ضد دختر مي سازن!ولي همه ميدونن اول و آخر آويزونه دختران(هر کي مخالفه دليل بياره.در ضمن من با استثنا ها کاري ندارم(


تا مامانه بهش نگا چپ مي کنه شب خونه نمياد


بيچاره ها تو خونه بهشون محبت نميشه!!!! (آخي(


معتاد ميشن/ قرصxميخورن/گيج ميشن!!!


از نظرشون دخترا بي وفان هوس بازن واحساس ندارن ولي خودشون هزار تا دوست دختر دارن که به همشون قوله ازدواج دادن آخر هم هيچ کدومو نمي گيرن(اينم تجربه بود و عين واقعيت ولي من خودم تجربش نکردم)


لطفا تو نظراتون نگين من عقده اي شدم يا شکست عشقي خوردم.


درصد ورود پسر ها به دانشگاه زياده ولي در اومدنش...!!!!(البته ورودشون هم بعد از چندين سال پشت کنکوريه که ديگه انقدر امتحان دادن مامان باباهه دلشون مي سوزه با هر بد بختي سوال هاشو مي خرن(


تو آرايش کردن اسم دخترا بد در رفته خداييش قيافه هاشون رو ديدين (يکي از دوستانه ضد پسرم که تو قسمت پيوند ها ميبينينش مي گفت :دخترا حداقل آرايش ميکنن يه چيزي ميشن ولي پسر ها هر کاري بکنن هموني هستن که بودن.



 


وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر
 

سن ?? سالگي: تازه توي اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختي دخترا!(


سن ?? سالگي: ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!(دختراکمي بدبختتر(!


سن ?? سالگي: توي اين سن اصولا راه نميرن ، تکنو مي زنن! ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن!(کمي شرو ور ميگن(


سن ?? سالگي: يه کمي مثلا آدم ميشن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند مي خونن! (دروغ به نوعي سر گرمي تبديل ميشود(


سن ?? سالگي: هر کي رو مي بينن ، تا پس فردا عاشقش ميشن! ... آخ آخ! آهنگهاي داريوش مثل چسب دوقلو بهشون مي چسبه!(شرو وراشون شديد تر ميشه(


سن ?? سالگي: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! (دروغگو به طور شديد(


سن ?? سالگي: از همه شون رو دست مي خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده!


سن ?? سالگي: زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن! (مثلا عاقل ميشن(


سن ?? سالگي: نه! مي فهمن که زندگي همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن(بدبختي دخترا(


سن ?? سالگي: يکي رو پيدا مي کنن! اما مرموز ميشن! (چون خودشون اين کار بودن فکر ميکنن دخترا هم همينطوري هستن(


سن ?? سالگي: يکي ديگرو ميبينن به قبلي ميگن من خيلي دوست دارم ولي مابا هم تفاهم نداريم و...از اين قبيل جملات(در واقع پيچوندن طرف(


سن ?? سالگي: عشق سيخي چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!


سن ?? سالگي: اين يکي ديگه همونيه که همه ء عمر مي خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!(زبونشون خيلي خوب کار ميکنه)


سن ?? سالگي: آخيـــــــــــش!


سن ?? سالگي: حالا ميتونم با پولهايي که جمع کردم برم عشق و حال (زن کيلو چند)!


وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر
 

اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟


اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟


اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟


اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟


اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟


اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟


اگه پسرا نبودن کي نمره هاش هميشه تک بود؟



اگه پسرا نبودن دخترا عاشق کي ميشدن؟


هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟!!!



وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر
 

دل پسرها مثل پارکينگيست که هر چقدر ماشين در آن جا دهند باز هم جا دارد.


دل دخترها مانند فرودگاهيست که مدت ماندن هواپيما در باند به آمدن هواپيماي بعدي دارد.


وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر
 

يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواهند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد که شب امتحانه ...


يه کم که درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند


و به يه چيزي فکر مي کنند بعد انگار که درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي کنند بعد از يک ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فکر مي کنند . وقتي فکرشون تموم شد کتاب را ورق ميزنند يه کم براندازش ميکنند وزنش مي کنند استخاره مي کنند براي خودشون تقسيمش مي کنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت کنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه


حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر کتابشون.


همينجور که مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فکر مي کنند(لازم به ذکر است که هيچ وقت در هيچ موقعيتي فکر نمي کنند فقط موقع درس خوندن فکرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي که ياد نمي گيرند را ميذارند که فردا از دوستاش بپرسند يه کم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند کتاب را تموم کنند فردا ميرند ميبينند که دوستاشون يه چيزايي مي گند که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم که خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي!!!


وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر
 

تا زبونشون باز ميشه عوض مامان بابا ميگن شوهر!!


?.حالشون از پسرا به هم ميخوره ولي نمي دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن


?.اگه خونشون آتيش بگيره بين بابا و لوازم آرايش حتما لوازم آرايش و انتخاب مي کنن !


?.نون شب ندارن بخورن ولي پول عمل دماغشونو رديف ميکنن!


?.همه خوشکل و خوش هيکلن(خدايا منو بخاطر اين دروغ خيلي بزرگ ببخش(


?. از 8 تا 20 سالگي شونصدتا دوست پسر داشتن که هيچ کدوم ايشون رو درک نميکردن !


وحيد ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 6:27 عصر

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 35
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15336
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ