يوسف فاطمه
چون طليعه نعمتها به شما رسيد ، با ناسپاسى دنباله آن را مبريد . [نهج البلاغه]
 
 

قوله (ع) في التسليم لهم و ردالامور اليهم :
اِتَّقُوا اللهَ وَ سَلِّمُوا لَنا ، وَ رُدُّوا الاَمرَ اِلَينا ، فَعَلَينا الاِصدارُ کَما کانَ مِنّا الايرادُ ، وَ لاتُحاوِلُوا کَشفَ ما غُطِّيَ عَنکُم .


سخن آن حضرت (ع) در رد امور به آنان :
از خدا بترسيد و تسليم ما شويد و کار را به ما واگذار نمائيد و بر ماست که شما را از سرچشمه سيراب بيرون آوريم ، چنانکه بردن شما بسوي چشمه بوسيلة ما بوده است ، و در پي کشف آنچه از شما پوشيده شده است نرويد.


وحيد ::: جمعه 7/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

به گل گفتم : عشق چيست؟ گفت: از من خوشبوتره

به پروانه گفتم : عشق چيست؟ گفت: از من زيباتره

به شمع گفتم : عشق چيست؟ گفت: از من سوزنده تر

به عشق گفتم تو آخر چه هستي؟ گفت: نگاهي بيش نيستم


وحيد ::: پنجشنبه 6/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

خواستم برغم بتازم فرصتي پيدا نکردم


فرصتي آمد بدستم مهلتي پيدا نکردم


خواستم بردوست گويم علت نا مهرباني


همزباني؛ همدلي؛ همصحبتي پيدا نکردم


خواستم چون موج دريا گيرم ازساحل کناره


تا به سنگي برنخوردم عبرتي پيدا نکردم


وحيد ::: چهارشنبه 5/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

قلب بي تابي دوباره عابر شبهاي توست
موج سرگردان چشمي عاشق درياي توست
پشت رويايي ترين افکار معصومانه اش
انعکاسي از غروب خسته ي غمهاي توست
لحظه لحظه مي شکافد قلب اين ايينه را
ان چه مي بيند خطوط مبهم سيماي توست
عکس خفته! با من از فردا نمي گويي سخن
چشم هاي منتظر دلواپس فرداي توست
مثل هر شب مي روم تا مرز تاريک جنون
کاش مي ديدي که اين عابر همان مجنون توست


وحيد ::: سه‏شنبه 4/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

کاش مي شد قلب ها آباد بود !
کينه و غمها به دست باد بود !

کاش مي شد دل فراموشي نداشت !
نم نم باران هم آغوشي نداشت !

کاش مي شد کاش هاي زندگي !
گم شوند پشت نقاب بندگي !

کاش مي شد کاش ها مهمان شوند !
در ميان غصه ها پنهان شوند !

کاش مي شد آسمان غم گين نبود !
رد پاي قهر و کين رنگين نبود !

کاش مي شد روي خط زندگي !
با تو باشم تا نهايت سادگي


وحيد ::: دوشنبه 3/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

رنگ نگات از اولم خيلي منو تکون نداد


دستاي عاشقت به من حس خوش جنون نداد


به هر کي گفتم که شايد يه روزي مال من بشي


روي خوشي به من و انتخاب من نشون نداد


درست مث تقويمي که عوض مي شه سر بهار


از ته دل دارم مي گم خوب شد گذاشتمت کنار


ازاولم ديده بودم تو چشم تو وفا نبود


همش با ديگرون بودي حو اس تو به ما نبود


بي هوا هر وقت اومدم ازراه دور ببينمت


ديدم که لبخنداي تو هيچ کدومش به جا نبود


خيال نکن بدون تو سر به بيابون مي زارم


تو صحرا آواره مي شم پاي جاي مجنون مي زارم


فکر نکني که تو بري روز و شبم يکي مي شه


از غم تو ترانه هاي تلخ و گريون مي زارم


از اولم محبتام تو قلب تو اثر نداشت


نصيحتام هيچ کدومش روي کارات ثمر نداشت


فهميده بودم که ديگه ارزش موندن نداري


بريدن از تو بردنه اصن واسم ضرر نداشت


قولا و وعده هاي تو يه طبل پوچ و خالي بود


دوست دارم گقتن تو هيچي نداشت پوشالي بود


شبي که سنگامو باهات واکندم و گفتم برو


تازه ديدم نخواستنت يه انتخاب عالي بود


خدارو شکر که قلب من اون دل سنگتو شناخت


خوب شد که قلب عاشقم هستيشو پيش تو نباخت


من تازه فهميدم بايد تو جاده هاي زندگي


قصر بلور و رويارو با عاشق حقيقي ساخت


با چشم باز مي خوام برم پي يه سرنوشت نو


هر چي بوده تموم شده تو هم يه لطفي کن برو


اين آخرين حرف منه بهتره باورت بشه


طاقت موندن ندارم ديگه نه من ديگه نه تو


درست مث تقويمي که عوض مي شه سر بهار


از ته دل دارم مي گم خوب شد گذاشتمت کنار....


مريم حيدرزاده


وحيد ::: يکشنبه 2/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني
دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني
دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني
دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني


وحيد ::: شنبه 1/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست


اگر کلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست


اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلبهاست


اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست


اگر کلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست


اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست


پس با تمام وجود فرياد ميزنم


دنياي زيباي من دوستت دارم...


وحيد ::: جمعه 31/1/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

قاصدک هاي خيس


گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند.


مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار .


من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي


قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند...


وحيد ::: پنجشنبه 30/1/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

هرکسي اومد پيشم يه ذره جاتو نگرفت


هيچ ادايي جاي اون ناز و ادات ونگرفت


پيش هر نقاشي رفتم تو رو نقاشي کنه


روي هر بومي کشيد رنگ چشا تو نگرفت


وحيد ::: چهارشنبه 29/1/1386::: ساعت 6:0 صبح
 

چه خوب ميشد آه بکشيم براي درد آدمها


چه خوب ميشد ناله کنيم براي دلشکسته ها


چه خوب ميشدبغض بکنيم براي هر رهگذري


چه خوب ميشد چاره باشيم براي بهونه ها


چه خوب ميشد رها بشيم از قيد هر پنجره اي


چه خوب ميشد سايه باشيم براي غريبه ها


چه خوب ميشد دلامونو پيوند نديم با غصه ها


چه خوب ميشد پيکي باشيم براي فاصله ها


چه خوب ميشد دعا کنيم براي هر پرنده اي


چه خوب ميشد طلوع باشيم براي عشق آدما


وحيد ::: سه‏شنبه 28/1/1386::: ساعت 6:0 صبح
 

بيا مثل مرغان آشفته هجرت کنيم


افق را به مهموني پونه دعوت کنيم


بيا مثل پروانه هاي غريب نياز


به مهتاب شبهاي تنهايي عادت کنيم


بار خدايا :


من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري !


پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟


تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ،


و در يک کلام ...


محتاج توام...


وحيد ::: دوشنبه 27/1/1386::: ساعت 6:0 صبح
 

من از نهايت شب حرف مي زنم


من از نهايت تاريکي


و از نهايت شب حرف مي زنم


اگر به خانه ي من آمدي


براي من اي مهربان چراغ بياور


و يک دريچه که از آن


به ازدهام کوچه ي خوشبختي بنگرم !


وحيد ::: يکشنبه 26/1/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

تا که بوديم نبوديم کشت ما را غم بي همنفسي


حال که رفتيم همه يار شدند خفتيم همه بيدار شدند


بوديم کسي باور نمي داشت که هستيم


باشد که نباشيم بدانند که بوديم


قدر آيينه بدانيم تا که هست نه در آن روز که افتاد و شکست.


وحيد ::: شنبه 11/1/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

سالروز شهادت امام حسن عسگري را به عموم شيعيان تسليت ميگويم...


و آغاز امامت حضرت امام عصر صاحب الزمان را به همه عاشقان ومنتظران واقعي آن حضرت تبريک ميگويم.


قوله (ع)  في وصف نفسه :
اَنَا المَهدِيُّ ، اَنَا قائِمُ الزَّمانِ ، اَنَا الَّذي اَملَاُها عَدلاً کَما مُلِئَت جَوراً .


سخن آن حضرت (ع) در توصيف خود  :
منم مهدي ، منم قائم ، منم آنکه زمين را از عدالت پر گرداند ، همانگونه که از ستم لبريز شده باشد .



وحيد ::: پنجشنبه 9/1/1386::: ساعت 6:20 صبح

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 37
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15338
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ