يوسف فاطمه
دانش تا همراه بردباري نگردد، نتيجه ندهد . [امام علي عليه السلام]
 
 

قوله (ع) في عدم الميل الي غيرهم :
ولا تَميلُوا عَنِ اليَمينِ وَ تَعدِلُوا اِلَي اليَسارِ ، وَاجعَلُوا قَصدَکُم اِلَينا بِالمَوَدَّهِ عَلَي السُّنَّهِ الواضِحَهِ .


سخن آن حضرت (ع) در عدم انحراف بسوي غير آنان :
از راه راست به راه چپ منحرف نشويد ، و با مودت و دوستي نسبت به ما حرکت مستقيم خود را بر آئيني روشن استوار سازيد .


وحيد ::: جمعه 14/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

دوباره تنها شده ام ، دوباره دلم گرفته است ، چرا هيچ کودکي به من لبخند نمي زند؟ چرا هيچ غنچه اي به ياد من باز نميشود؟


و هيچ باراني از ناودانهاي شکسته ي خانه ام عبور نميکند؟


خدايا : دلم دوباره هواي توراکرده است ، احساس ميکنم خيلي بيشتر از قبل از تودورم .خودکارم را از ابر پر ميکنم و برايت از باران مينويسم.


به ياد شبي مي افتم که تورادرميان شمع ها ديدم . پروانه هايي را ديدم که از تو خبر مي دادند. دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم ، دستانم را بگير


تورا کجا مي توان ديد؟ در آواز شب آويزهاي عاشق؟ در چشمان آهوي رميده از صياد؟ در شاخه هاي يک مرجان قرمز؟


کاش ميتوانستم هميشه از تو بنويسم ، دوباره تنها شده ام . دوباره شب و دوباره دلتنگي اين دل بي قرار


دلم ميخواهد همه ديوارها پنجره بشوند و من تورا در چشمانم بنشانم .


دوباره شب، دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابرهاي عالم پر نميشود .


دوباره شب و دوباره ياد تو که اين دل تنها را بيدار نگه داشته است .


وحيد ::: پنجشنبه 13/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

بال هاي خسته
پرهاي شکسته
دل هايي خونين
سجاده هاي خاک گرفته
گله هايي در خواب
دل هايي گمشده
و مجالي که نيست
گاز خردل
سرفه هايي سنگين
و ياراني که
هزاران سال بعد
طعمه باستان شناسانند
غربتي غريب
کوچه پس کوچه هايي دلتنگ
شهري دل مرده
با سنگفرشي اسير
گرفتار بازندگاني
نا آشنا با زندگان
و شهدايي تفحص شده
که در معراج شهر
دلتنگ و بي قرار
رمل هاي فکه و قتلگاه و راه خون
و آرزويي غريب
که کاش تفحص نمي شدند
به حرف تو رسيدم
اي دوست
کاش تفحص نمي شدم


وحيد ::: چهارشنبه 12/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز دوستش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز نتوني بگي چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري...


وحيد ::: سه‏شنبه 11/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

سرنوشت را نمي توان از سر نوشت


پيشکش به تو


اي که عاشقم تو را


اگر دو جان داشتم يکي را به تو مي بخشيدم


و ديگري را برايت فدا مي کردم


همه چيزبراي من وتو مي شکفد


واولين انديشه جهان فقط مي توانداز ان ما باشد


ما عاشقيم و بهشت براي ما افريده شد


فقط براي من و تو.


بگذار تا دل من بي انتها تکرار کند


که تنها تورا مي خواهدفقط تو را.


وحيد ::: دوشنبه 10/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

اگر محبت بودم اهنگ دوست داشتن را برايت زمزمه مي کردم.


اگر شمع بودم روشن شب هاي تارت مي شدم.


اگر باران انقدر مي باريدم تا غبار غم را از روي چهره ي مهربانت بر دارم.


حالا که نه محبت و نه شمع ونه باران هستم فقط مي توانم بگويم:


که هميشه به يادت هستم و نمي توانم فراموشت کنم


و هميشه دوستت دارم .


وحيد ::: يکشنبه 9/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

من در دل جز تو نگاري ندارم


غير از تو با کسي سر و کاري ندارم


ديگران را با ديگري سر و سري هميشگي


ميداني که من جز توقراري ندارم


من در کمند زلف تو آسوده بودم


هرگز خيال و پاي فراري ندارم


دل براي تو مي تپد و خونم ميدود


بي تو هرگز جنبش و مداري ندارم


با بودنت شبهايم چون روز مينمود


بي مه رخت جز شب تاري ندارم


وحيد ::: شنبه 8/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

يا صاحب الزمان...


ديربازيست که دل بي تابم بي خبر از احساس پاک توست


ديگر کبوتر نامه رسان صميميت به در اين


دل تنهايم نمي آيد


چرا مهربانم ؟


وحيد ::: شنبه 25/1/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

تا خواندن ساعت را آموختم


زمان عزيزان من را از من دور کرد


تا مفهوم محبت را درک کردم ، درد خود نمايي کرد


هنگامي که عشق را لمس کردم


جدايي سرو کله اش پيدا شد


به اين ترتيب چشمانم همواره شاهد فراق بود


گونه هايم شاهدي بر اشک هايم و لبانم در


حال بوسه زدن


به هنگام خداحافظي ، و قلبم در حال تپيدن


از اين که مي شکست...


وحيد ::: جمعه 24/1/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد


واژه ها را بايد شست


واژه ها بايد خود باد، واژه ها بايد خود باران باشند


چتر ها را بايد بست


زير باران بايد رفت


فکر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد،


با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت


دوست را ، زير باران بايد ديد


عشق را ، زير باران بايد جست .


زير باران بايد بازي کرد


زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد ، نيلوفر کاشت


زندگي تر شدن پي در پي


زنذگي آب تني کردن در حوضچه ي اکنون است


وحيد ::: پنجشنبه 23/1/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

کاش دنيايي بود که در آن



صداي شکستن قلبي هيچگاه شنيده نمي شد



طعم تلخ جدايي هرگز چشيده نمي شد



رنگ زشت خيانت هيچ وقت ديده نمي شد



دل بي گناه عاشقي از بي اعتنايي پژمرده نمي شد



عدالت و حق عشق واقعي زير پا له نمي شد



مهر و محبت کسي با بي رحمي پس داده نمي شد



دست ردي بر سينه پر شوق خواستاري زده نمي شد



عشق در سياه چالي ابدي زنداني نمي شد



بلبلانش فقط نغمه شادي مي سراييدند



گلهايش بي خار و فقط بوي خوش مهر و محبت مي دادند



قلبها شفافتر از اب زلال مي بودند



دلها همگي مست از مهر و وفا خوش بودند ولي افسوس که ما هر روز از ان دنيا دورتر و دورتر مي شويم!


من هميشه به همه توصيه ميکنم بياين به جاي اينکه صبر کنيم تا يه روزي


عاشق بشيم از همين حالا به هم عشق بورزيم چه به ادمي که خوب چه


بدچه زشت چه زيباست ......


بياين عشقي که خدا بهمون داده بين


هم تقسيم کنيم مطمين باشين اگر از اول دنيا همين طور با عشق پيش


ميرفت و همه به جاي کاشتن بذر نفرت و کينه تو دلشون بذر عشق و


محبت مي کاشتن ديگه هيچ کس تنها نبود و همه با هم دوست بودن و


يار هميشگي....پس بياين از همين حالا شروع کنيم به هم عشق بديم...


وحيد ::: چهارشنبه 22/1/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

مرگ انسانيت


ازهمان روزي که دست حضرت قابيل


گشت آلوده به خون حضرت هابيل


از همان روزي که فرزندان آدم


صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي


از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند


وز همان روزي که با شلاق خون ديوار چين را ساختند


آدميت مرده بود


بعد هي دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت


قرنها از آدم هم گذشت


اي دريـــــــغ


آدميـــــت برنگشـــت


قرن ما روزگار مرگ انسانيت است


سينه دنيا ز خوبيها تهي است


صحبت از آلودگي، پاکي، مروت، ابلهي است.


صحبت از موسي و عيسي و محمد نا بجاست.


قرن موسي جومبه هاست


روزگار مرگ انـــسانيـــت است


من، که،


از پژمردن يک شاخه گل


از نگاه ساکت يک کودک بيمار


از فغان يک قناري در قفس از غم يک مرد در زنجير


حتي قاتلي برادر


اشک در چشمان و بغضم در گلوست


وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست


مرگ او را از کجا باور کنم؟


صحبت از پژمردن يگ برگ نيست


واي! جنگــل را بيابان مي کنند.


دست خون آلود را در پيش خلق پنهان مي کنند.


هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا


آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند


صحبت از پژمردن يک برگ نيست


فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست


فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست


فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست


در کويري سوت و کور


در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور


صحبت از مرگ محبت، مرگ عـــشق


گفتگو از مـــرگ انســــانيــــت است...


وحيد ::: سه‏شنبه 21/1/1386::: ساعت 6:0 صبح
 

عزيزم غصه نخور زندگي با ماست


اگه باختيم امروز و فردا که بر جاست


توي اين شب سياه مه گرفته


نگاه کن خورشيدي از اون دورا پيداست


عزيزم دنيا همينجور نمي مونه


يه روز آخر مي شکنه خواب زمونه


عزيزم شب هميشه شب نمي مونه


صبح مي شه آفتاب مياد رو بوم خونه


عزيزم دنيا گلستون مي شه يک روز


هرچي مشکل باشه آسون مي شه يک روز


مهربوني جاي کينه رو مي گيره


هر جا دردي باشه درمون مي شه يک روز


عزيزم دنيا همينجور نمي مونه


يه روز آخر مي شکنه خواب زمونه


وحيد ::: دوشنبه 20/1/1386::: ساعت 5:0 صبح
 

سحرگاهان همراه با طلوع خورشيد


با عشق تو متولد مي شوم


تا شامگاه از نبودنت مي سوزم و مي سازم


اگر باشي از وجودت جان مي گيرم


و با نفست زندگي مي کنم


و با خنده ات آرزوهايم را به فراموشي مي سپارم


به اندازه تمام ستاره هاي اسمان دوستت دارم


همان ستاره هايي که شبهاي خلوتم را نظاره گر بودند


ودر اخر اي افتاب زيباي شرق


از اين انتظار سرد خسته شدم...


وحيد ::: يکشنبه 19/1/1386::: ساعت 4:0 صبح
 

کسي در باد مي خواند
تو را تا اوج مي خواهم
براي ناز چشمانت
چه بي صبرانه مي مانم
د لم تنگ است و بي يادت
در اين غربت نمي مانم
تو هستي در وجود من
تو را هرگز نمي رانم...


وحيد ::: شنبه 18/1/1386::: ساعت 3:0 صبح

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 36
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15337
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ