يوسف فاطمه
دانش به آموزش است . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
 
 

کاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند.


تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند


سادگي،مهر و صفا قانون انسان بودن است


کاش قانون هايمان يکدم رعايت مي شدند


اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب


کاش روزي چشمهامان با صداقت مي شدند


گاهي از غم مي شود ويران دلم


اي کاشکي بين دلهاغصه هامردانه قسمت ميشدند


وحيد ::: دوشنبه 31/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

خداحافظ همين حالا همين الان که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام


خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که من و از چشم تو مي ديد


اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده است نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است


خداحافظ براي اينکه نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا


خداحافظ خداحافظ همين حالا خداحافظ


وحيد ::: يکشنبه 30/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

سالها رفت وهنوز يک نفر نيست بپرسد از من


که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي؟


صبح تا نيمه شب منتظري همه جا مي نگري


گاه با ماه سخن مي گويي


گاه با رهگذران خبر گمشده اي مي جويي


راستي گمشده ات کيست؟


کجاست؟


صدفي در دريا است؟


نوري از روزنه فرداهاست ؟


يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟


بارها آمد و رفت بارها انسان شد


وبشر هيچ ندانست که بود


خود او هم به يقين آگه نيست چون نمي داند کيست


چون ندانست کجاست


چون ندارد خبر از خود که خداست


وحيد ::: شنبه 29/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

من گمان مي کردم دوستي4 فصلش همه آراستگيست من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست


من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي سبزه يخ مي زند


از سردي دي من چه مي دانستم دل هر کس دل نيست


قلبها آهن و سنگ قلبها بي خبر از عاطفه اند من چه مي دانستم


شب بر استانت بنشينم به گدايي به خدا که اين گدايي ندهم به پادشاهي


وحيد ::: پنجشنبه 27/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

دوستت دارم و بيهوده پنهان ميکنم


خلق همه دانند و من انکار ايشان ميکنم


اگر بگريم گويند عاشق است


اگر بخندم گويند ديوانه است


پس مي گريم و ميخندم


که بگويند يک عاشق ديوانه است...


وحيد ::: چهارشنبه 26/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

نازنينم....
نمي دانم دوباره کي خواهمت ديد.اما دوستت دارم.......
وقتي به تو فکر مي کنم؛ "به تو فکر مي کنم " !!!!!
گرچه طعم تلخ نبودنت را کشيده ام، اما اميد دارم به بودنت.
به نوازش دستهايت. به گرمي و تقدس بوسه هايت اميد دارم.
اما از آينده هيچ خبر !!
از گناه در نزد والاي بي نياز شرمنده ام.
از تنهايي به درگاه خويش غمناکم.
اما آرزويم خوشبختي توست.....
اي کاش روزي رسد تا با سکوتمان بلندترين فرياد ها را سر نهيم....
تا همه ي دنيا، تا همه ي آسمانيان بفهمند که عشق را تجربه کرده ايم ........
تا پرتو نور سپيده دم بفهمد که زيبا تر از او هم وجود دارد !!!
..........
و آن زيبا تويي.


دوستت دارم تا هميشه، تا وقتي که "هميشه" جان سپرد.


وحيد ::: سه‏شنبه 25/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

چون همسفر عشق شدي مردِ سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
صد بار مرا زمانه در هم کوبيد....
هر پاره ي استخوانم از غم پوسيد!
تنها تو شدي بهانه ي بودن من...
عشق تو بهاري شد و در من روئيد!!!


وحيد ::: دوشنبه 24/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

همگي اسير خاکيم...


اما اين رو نميدونيم...


دلامون سخته و سنگه....


قدر هم رو نميدونيم!!!!


وحيد ::: يکشنبه 23/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

ديگه بسه اين شب تار تو کجايي بسه فرياد


دل ما تنگه واسه صبح ديگه بسه جنگ و بيداد


تو کجايي تا ببيني شاپرک خونه نداره


از چشاي اون پرنده باز داره بارون ميباره


تو کجايي تاببيني به جاي قطره ي بارون


ميباره تير و گلوله روي سنگ فرش خيابون


همه جا تاريک و سرد دوباره فصل خزونه


آقا جون بيا که دل هاگرفته از اين زمونه


به خدا خسته شدم از اين همه دل واپسي


اميد هر جمعه ي من کي ميشه از راه برسي


کي ميشه نور وجودت دلم بلرزونه


خاطر نديدن تو منو هي مي ترسونه


نکنه يه وقت نياي خاک منو بغل کنه


صد بار عهدتو خوندم خدا زندم مي کنه


شايدم هزار نفر عهدتو هر روز بخونن


آخرش چند نفرن به پاي اين عهد بمونن


توچهل روز نمي خواي تو چهل يار مي خواي


اگه يار پيدا بشه همين روزا با اسب مي آي


وحيد ::: شنبه 22/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

نمي دانم چه مي خواهم بگويم


زبانم در دهان باز بسته است


در تنگ قفس باز است و افسوس


که بال مرغ آوازم شکسته است


نمي دانم چه مي خواهم بگويم


غمي در استخوانم مي گدازد


خيال ناشناسي آشنا رنگ


گهي مي سوزدم گه مي نوازد


سرشکي تلخ و شور. از چشه دل


نهان در سينه مي جوشد شب و روز


چنان مارگرفتاري که ريزد


شرنگ خشمش از نيش جگر سوز


درون سينه ام دردي است خوبنار


که همچون گريه مي گيرد گلويم


غمي آشفته دردي گريه آلود


نمي دانم چه مي خواهم بگويم


وحيد ::: پنجشنبه 20/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

برايم از خودت بگو از راز شيداييت و از قلب مهربانت که هرگز


نتوانستم آنرا تصاحب کنم.


بگو چشمانت را به که بخشيدي که ديگر نميخواهي من را ببيني ..


در کنج سينه ات لاله ي عشق چه کسي روييده که
شکوه عشقم را به ثانيه هاي فراموشي سپردي...


بگذار طنين صدايت در خلوتکده ي شبهايم تنها آهنگ بودن تو باشد


 


چقدر سخت است که منتظر کسي باشي که فکر امدن نيست...


مهمان عزيزي باشي که فانوس خانه اش روشن نيست...


چقدر سخت است ادم را از ارزوهايش دور کنند و او را به مسير نا خواسته اي مجبور کنند...


چقدر سخت است نوشته هايت را نخوانده خاک کنند و اسمت را از خاطره ها پاک کنند...


چقدر دردناک است که احساست را پوچ پندارند.


وحيد ::: چهارشنبه 19/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

مي رسد روز ي که روزها را بي من سر کني


مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني


مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من


نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني


وحيد ::: سه‏شنبه 18/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم


وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم


پر پروانه شکستن هنر انسان نيست


گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم


يادمان باشد سر سجاده عشق


جز براي دل محبوب دعايي نکنيم


يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند


طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم


وحيد ::: دوشنبه 17/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم


وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم


وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد


من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم


وقتي او تمام شد... من آغاز شدم و


چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن !


وحيد ::: يکشنبه 16/2/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

من مي دانم مي دانم روزي از کوچه دل تنگي هايم گذر خواهي کرد


من آن روز کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد


تا بوي خوش آمدن يار همه را با خير کند و


به انتظار ديرينه من پايان دهد و


من تو را عشقت را حتي دوست نداشتن هايت


را در سينه ام در خيالم در روحم حبس خواهم کرد


وحيد ::: شنبه 15/2/1386::: ساعت 7:0 صبح

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 35
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15336
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ