يوسف فاطمه
به پايان دو چيز نمي توان رسيد : دانش و خرد . [امام علي عليه السلام]
 
 

اولش فکر نمي کردم که دلم رو برده باشه


يا دلم گول چشاي زيبا شو خورده باشه


اما نه گذشت و ديدم دل من ديددنه تر شد


به تو گفتم ، دلت از قصه ي من با خبر شد


آخ که چه لذتي داشت ناز چشاتو کشيدن


رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن


مي دونم دوسم نداري مثل روزاي گذشته


من خودم خوندم تو چشمات يه کسي اونو نوشته


مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من


آخ که چه لذتي داشت ناز نگاتو کشيدن


رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن


واسه هرگز نرسيدن...


وحيد ::: جمعه 1/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

گر در کنار او بشينم چه مي شو د؟


از دست او ستاره بچينم چه مي شود؟


گفتم چه وقت جان دهم پيش چشم تو


او ناز کرد و گفت ببينم چه مي شود...


وحيد ::: پنجشنبه 31/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

من قطره اي اشک در اقيانوس مي ريزم اگر توانستي آن


را پيدا کني آن وقت من از عشق تو دست مي کشم ...


عاشقي که تنها باشه توي دنيا نمي مونه دل عاشق رو


شکستن شده کار اين زونه...


اين روزا جرم عاشقا


شهر دل و فروختنه


چاره فقط نشستن و


به پاي چشمي سوختنه


وحيد ::: چهارشنبه 30/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

به غم کسي اسيرم


که زمن خبر ندارد


عجب از محبت من


که در او اثر ندارد


غلط است هرکه گويد :


دل به دل راه دارد...


دل من ز غصه خون شد


دل او خبر ندارد


وحيد ::: سه‏شنبه 29/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

اگر زنده بودم هر چي خواستي با من بکن اما قول بده


اگر مردم هرگز فراموشم نکني چون که بي انصافيه که


نه تو رو داشته باشم نه زندگي رو ...


وحيد ::: دوشنبه 28/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

خدا،انسان و عشق....
اين است «امانتي» که بر دوش آدم سنگيني مي کند

و اين است آن«پيماني»
که در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم،

و «خلافت» او را در کوير زمين تعهد کرديم
ما براي همين هبوط کرديم،
و اين چنين است که به سوي او باز مي گرديم.
انسان بيش از زندگي است

آنجا که هستي پايان مي يابد
او،ادامه مي يابد....


وحيد ::: يکشنبه 27/3/1386::: ساعت 6:59 صبح
 

روزهاي اول ثبت نام تو مکتب عشق ، مدام فرمول هاي عشق را با خودم مرور مي کردم :


« عشق يعني حاصل جمع دل عاشق ومعشوق ... عشقيعني ضرب دل در ضربان دل يار ....


عشق يعني تقسيم عواطف ميان دو دل ..... عشق تفريق تنفر از ته دل ..... » چه کسي فکر


اين را مي کرد که روزي راديکال جدايي از عشق من جذر بگيرد . کاش از عشقم در پرانتز


نگه داري مي کردم .... افسوس که دير شده ودر عاشقي مشروط شدم...


وحيد ::: جمعه 25/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

تنها شدم اين دل اين دله ديوونه مستي از مي عشق از تو ديوونه


باورنکن ، عاشق نشو


رسواي عشق تو اين زمونه تنها ميمونه


اي دي اي دل اي ديوونه


دنياي من همه رفت از يادم خداي من بيا برس به دادم


عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...


ديوونه دل تو با من چه ها کردي؟؟؟؟


عاشق شدي خودتورها کردي


دريا دريا غم آشنا کردي


اون يار من دلمو به تو دادم اي عشق من چرا دادي بر بادم


آتيش زدي به دل و بنيادم


عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...


دل ديوونه ي من ميگه آروم نداره


براي ديدن تو هميشه بيقراره


دلم دل دار ديدارم بيا که دل به ياد خبر نداري


اي يار هستيمو به تو دادم


عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...


وحيد ::: پنجشنبه 24/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

دلتنگ تو ام


تو آنجايي و من اينجا


در اين فکر که تا چه حد دوستت دارم


چه حد با ارزشي


تا چه حد دلتنگ تو ام


تا چه حد در اشتياق


بار ديگر در کنار تو بودنم


در اين فکر که چگونه بيش از هميشه


قدر آن زمان که در کنار هم خواهيم بود


را خواهم داشت


وحيد ::: سه‏شنبه 22/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم ، دلها تنگ نيست ما تنگش ميکنيم، عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم، دل هيچ کس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم


وحيد ::: دوشنبه 21/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

سراپا اگر زرد وپژمرده ايم

ولى دل به پاييز نسپرده ايم

چوگلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ايم

دلى سربلند و سرى سربه زير

از اين دست عمرى به سر برده ايم


وحيد ::: يکشنبه 20/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

لبخند تو خلاصه خوبيهاست ----- لختي بخند خنده گل زيباست

پيشانيت تنفس يک صبح است ----- صبحي که انتهاي شب يلداست

در چشمت از حضور کبوترها----- هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگين کمان عشق اهورايي----- از پشت شيشه دل تو پيداست

فرياد تو تلاطم يک طوفان----- آرامشت تلاوت يک درياست

با ما بدون فاصله صحبت کن----- اي آن که ارتفاع تو دور از ماست


وحيد ::: شنبه 19/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگي
لب زخنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگي شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوي غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش مي رسد
تو چه فکر ميکني
کدام يک درست گفته اند
من فکر مي کنم گل به راز زندگي اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل يکي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره کرده است!


وحيد ::: جمعه 18/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه کار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به که زير لب
بهر فريب خلق بگويي خدا خدا
ما را چه غم که شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او مي گشايد!
او که به لطف و صفاي خويش
گوئي که خاک طينت ما را ز غم سرشت
....
آن آتشي که در دل ما شعله مي کشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود...
ديگر به ما که سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهکارهء رسوا نداده بود..
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حکايت عشق مدام ما
"
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما


وحيد ::: چهارشنبه 16/3/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

رحلت امام خميني رهبر کبير انقلاب اسلامي ايران بر همه تسليت ميگويم و سخني از ايشان:


اينجانب با دلي آرام و قلبي مطمئن و روحي شاد و ضميري اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به جايگاه ابدي سفر ميکنم.


اين چنين رهبري بود امام که بيش از 89% از مردم يک کشور ولايت او را قبول کردند.


روحش شاد يادش گرامي.


يا حق.


وحيد ::: دوشنبه 14/3/1386::: ساعت 8:50 صبح

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 35
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15336
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ