يوسف فاطمه
سزا نباشد آنکه دانشمند نيست، خوشبخت شمرده شود و آنکه مهربان نيست، ستوده به شمارآيد . [امام صادق عليه السلام]
 
 

اشک هاي دل تنگي مي چکد آيا رواست


مي پسندي اي خدا


من نمي دانم چه کردم


که بدين دام بلا افتادم


او ز من رنجيد و رفت


با همين دستان من


با همين دستان که روزي مهربان بود


با نگاهي سخت و مغرور


من دل او را شکستم


من حديث عشق او را ساده ديدم


بعد آن پروا نکردنها


بعد آن بي حرمتيها ، نادمم


با خدايم عهد مي بندم که ديگر


جام زرين نگاهش نشکنم


گرمي خورشيد دستانشرا


به يک باغ اقاقي، اطلسي ، لادن


و دشتي با هزاران گل نبخشم


من دل او را شکستم


وحيد ::: چهارشنبه 13/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

در جواني گريه کردم هيچ کس يادم نکرد


در قفس جان دادمو صياد آزادم نکرد


خوردن غصه چنان از زندگي سيرم نمود


آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادي نکرد


وحيد ::: سه‏شنبه 12/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

ازکبوترپرسيدم زندگي چيست ؟پرهايش راتکان دادو رفت


از انسان پرسيدم زندگي چيست؟


گفت: زندگي خون دل خوردن است


اولش عشق بعد مردن است


وحيد ::: سه‏شنبه 12/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

سکوتم را به باران هديه کردم


تمام زندگي را گريه کردم


نبودي در فراق شانه هايت


به هر خاکي رسيدم تکيه کردم


وحيد ::: دوشنبه 11/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

از برم رفت ولي هيچ فراموش نشد


آتشي در دلم افروخت که خاموش نشد


غير دل سوز من و دوست در انديشه ي غير


اين چه رسميست خدايا که فراموش نشد


وحيد ::: يکشنبه 10/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

روزي از او پرسيدم : مرا دوست داري ؟


او گفت : تو تمام دنياي مني !


غافل از اين که روزي گفته بود : دنيا هيچ و پوچ است...


وحيد ::: شنبه 9/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

اگر من و تو دو برگ باشيم هنگام خزان من زودتر از تو


مي شکنم ، زيرا مي خواهم وقتي که افتادي تو را در


آغوش بگيرم...


وحيد ::: پنجشنبه 7/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

زندگي گفت : که آخر چه بود حاصل من؟


عشق فرمود : تا چه گويد اين دل من ...


عقل ناليد : کجا حل شود مشکل من ؟


مرگ خنديد : در اين خنده ي ويرانه ي من ...


وحيد ::: چهارشنبه 6/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

رفته بودي و من در فراقت فانوس به دست بر ساحل


درياي اشک هايم خيره به ديروزها نشسته بودم ... به آن


زمستان سپيد که از وراي تپه هاي برفي هويدا بود خيره


به حرارت نگاهي که دستهاي يخ زده ي روزگار را به


خورشيد و بهار فردا اميد مي داد....


رفته بودي....؟!؟!


وحيد ::: سه‏شنبه 5/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

انتهاي آبيم را يک نفر دزديد و رفت


يک نفر از رده پاي مانده ام ترسيد و رفت


تا به ان دم هيچ کس تنهاييم باور نداشت


يک نفر با يک نظر تنهاييم فهميد و رفت


کس لبان تلخ من را لحظه اي خندان نديد


يک نفر از خشکي چشمان من گرييد و رفت


خواب بودم خواب هايم آبي آبي شدند


انتهاي آبيم رايک نفر دزديد و رفت


وحيد ::: دوشنبه 4/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

مسافر خسته ي من


بار سفر رو بسته بود


تو خلوت آيينه ها


به انتظار نشسته بود


مي خواست که از اين جا بره


اما نمي دونست کجا؟


دلش پر از گلايه بود


اما نمي دونست چرا ؟


دفتر خاطراتشو


رو طاقچه جا گذاشت و رفت


عکساي يادگاريشو


براي ماگذ اشت و رفت


دل که به جاده مي سپرد


کسي اونو صدا نکرد


نگاه عاشقونه اي


براي اون روا نکرد


حالا ديگه تو غربتش


پرنده پر نمي زنه


ضبا کوله بار خستگي


تو جاده هاي خاطره


مسافر خسته ي من


يه عمره که مسافره


وحيد ::: يکشنبه 3/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

دلم خواهد همه سوزم تو باشي
وفا دارم شب و روزم تو باشي
دلم خواهد اگر ياري گزينم
که با او دل به دل دوزم تو باشي يا صاحب زمان...


وحيد ::: شنبه 2/4/1386::: ساعت 8:5 صبح
 

يادته به من مي گفتي سرتو بذار رو شونم


ديگه کسي نفهمه راز دل ديوونم


تو گفتي برات مي مونم ...


چي شد ؟ نازنينم


رفتي و من غرق خونم


يادته به هم مي گفتيم نگاه نکن به مهتاب


من نمي خوام ببينه سياهي اون چشات


گفتي به من مي خوامت عاشقونه


حتي براي اون دنيا مي يام بي بهونه


تو نيستي و ببيني دستام سرده سرده


تو نيستي و ببيني که خنده هام خيلي وقته مرده


وحيد ::: شنبه 2/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

الهي و ربي من لي غيرک


نميدانم از چه بگويم؟


از عشق به حسين (ع)؟


از سختي هاي حسين؟ از تشنگي حسين ؟ از شرمندگي اباالفضل؟


يا شايد از گناهاني که همچون کوله باري بر پشت ما سنگيني ميکند!


و از همه که بگذريم در ايام شهادت مادر مهربان اهل بيت-ام ابيها حضرت فاطمه زهرا (س) نامردماني از جنس طوفان خشم و نفرت خود را نسبت به همگان اعلام کردند


انفجاري که آن را سالي از گذشته ها شاهد آن بوديم


با بي شرمي آنرا تکرار کردند.


من نميدانم اينها خدا ندارند؟


آخرت را...


يا بقيه الله تسليت يا حسين تسليت يا زهرا تسليت


يا ابوالفضل تسليت يا زينب تسليت


و يا القائم المنتظر تسليت


جهان در انتظار مهدي است.


مهدي نمي آيد مگر ناگهاني.


هنگاميکه بيايد جهان از عدل و داد لبريز ميشود


يا مهدي نميدانم چگونه با تو سخن بگويم؟


ولي با زبان بي زباني ميگويم بيا بيا که ديگر طاقت اين هتک حرمت ها را ندارم.


براستي مهدي جان نميدانم به تو چه ميگذرد؟


در دل تو چه غوغايي برپاست


گرچه در زندگي به شما خوبي نکردم اما...


ميدانم دلتان از دست من پر است


ولي باز هم ميگويم هيچ ندارم جز تو.


فقط يک سوال :


چرا براي مردماني که دلت را خون کردند دل ميسوزاني؟


منتظرت ميمانم


ولي


نازنين صبر اندازه داره!


وحيد ::: پنجشنبه 31/3/1386::: ساعت 8:22 صبح
 

به مناسبت شهادت حضرت فاطمه الزهرا(س)


بهترين قالب هاي سيستم هاي وبلاگ نويسي:











 


وحيد ::: سه‏شنبه 29/3/1386::: ساعت 8:35 صبح

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 36
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15337
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ