هر کلمه و هر لحظه از تو مي نويسم
نمي دانم همسفر کدامين غروبي ؟؟؟
ولي من
همينجا منتظر بازگشت تو خواهم ماند ...
قرارمون همينجا ...
توي جاده ي تنهايي
سر دو راهي رفتن و موندن
کنار تابلوي عشق و نفرت
زير سايه ي درخت سبز اميد
من نشسته ام
روي صندلي انتظار ...
ممکنه گيسوانم سفيد شده باشه
اما
مطمئنم من رو خواهي شناخت ... !!!
کاش مي تونستم چشمانم رو تهديد کنم
تا بخاطر تو اشک حسرت نبارن
و کاش مي تونستم عشق رو فراموش کنم .
تو اين دوره عاشقي معنايي نداره
ديگه نميخوام عاشق باشم
اما نميشه
ميخوام عشق رو فراموش کنم
ولي نمي تونم
آخه ميگن ...
هر کس عاشق نباشه آدم نيست ...
اگه تو اشک توي چشمهام بودي
براي اينکه از دستت ندم
هيچوقت گريه نمي کردم ... !!!
ميدوني وقتي خدا داشت من و بدرقه مي کرد بهم چي گفت ؟؟؟
جايي که ميري
مردمي داره که مي شکننت
نکنه غصه بخوري؟
من همه جا باهاتم
تو تنها نيستي ...
تو کوله بارت ، عشق ميذارم، که بگذري ...
قلب ميذارم ، که جا بدي ...
اشک ميدم ، که همراهيت کنه ...
و مرگ ، که بدوني آخرش بر ميگردي پيش خودم ...
پس هيچوقت تنها نيستي ...!