يوسف فاطمه
[ و او را گفتند خردمند را براى ما بستاى فرمود : ] خردمند آن بود که هر چيزى را به جاى خود نهد . [ پس او را گفتند نادان را براى ما وصف کن ، گفت : ] وصف کردم . معنى آن اين است که نادان آن بود که هر چيز را بدانجا که بايد ننهد ، پس گويى ترک وصف ، او را وصف کردن است چه رفتارش مخالف خردمند بودن است . ] [نهج البلاغه]
 
   1   2      >
 

اگه غصه بباره




برام يه سايه بوني




گفتي که بي تو ، توي زندون دردم




با تو رنگ بهارم




بي تو پاييز زردم




پرنده ي عشق ، پريد از آشيونه




ديگه چشمات ندارن




پيام عاشقونه




با خاطراتت ، دل من بي قراره




آخه اين بي وفايي




رسم روزگاره


وحيد ::: يکشنبه 7/5/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

به رسم عادت پروانگي هامان ...


براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت ...


دعا کردم


وقتي در آشيان کوچک قلبم آرميدي ...


تا ابد ميزبانت شدم ...


اما افسوس !


تو بي توجه به من پرواز کردي ...


و آشيانه را ويران ساختي ...


کاش !


هرگز طلوع خوش با تو بودن را نمي ديدم ...


که حال در غروب تو ...


کام تلخ انتظار باشم ...


و اين شب فراق ...


چه طولانيست ...


ميگن آدم بايد براي رسيدن به عشقش


از همه ي دنياش بگذره


اما تو که همه ي دنياي مني


چطور مي تونم از تو بگذرم ؟؟؟


گفتي مي موني ، هميشه مهربوني


وحيد ::: شنبه 6/5/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

قوله (ع)في فضل الصلاه :
ما اَرغَمَ اَنفَ الشَّيطانِ شَي ءٌ اَفضَلُ مِنَ الصَّلاهِ ، فَصَلِّها وَ اَرغِمِ الشَّيطانَ اَنفَهُ .


سخن آن حضرت (ع) در فضيلت نماز :
هيچ چيز بمانند نماز ، بيني شيطان را به خاک نمي سايد ، پس نماز بگذار و بيني ابليس را به خاک بمالان .


وحيد ::: جمعه 5/5/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

 ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد !


و بعد از رفتنت ، رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد .!


و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود .!


کسي از پشت قاب پنجره ، آرام و زيبا گفت :


تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو :


در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ....


نمي دانم چرا ؟




وحيد ::: پنجشنبه 4/5/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

بگذار زندگي را در چشمان تو جستجو کنم


و در لحظه هاي با تو بودن


خون منجمد شده ام را


طراوتي دوباره بخشم


و با دستان لرزانم ، گيسوانت را به شبنم بسپارم


بر تو سجده کنم تا


از گناه عشق رهايي يابم


و لحظات با تو بودن را


در زمان بي تو بودن بياد آورم


و بگويم ...


دوستت دارم ...!


نمي دانم چرا رفتي ؟




نمي دانم چرا ؟




شايد خطا کردم ...


و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي ...


نمي دانم چرا ؟


تا کي ؟


براي چه ؟


وحيد ::: چهارشنبه 3/5/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

هر کلمه و هر لحظه از تو مي نويسم




نمي دانم همسفر کدامين غروبي ؟؟؟




ولي من




همينجا منتظر بازگشت تو خواهم ماند ...


قرارمون همينجا ...


توي جاده ي تنهايي




سر دو راهي رفتن و موندن




کنار تابلوي عشق و نفرت




زير سايه ي درخت سبز اميد




من نشسته ام




روي صندلي انتظار ...


ممکنه گيسوانم سفيد شده باشه




اما




مطمئنم من رو خواهي شناخت ... !!!




کاش مي تونستم چشمانم رو تهديد کنم




تا بخاطر تو اشک حسرت نبارن




و کاش مي تونستم عشق رو فراموش کنم .


تو اين دوره عاشقي معنايي نداره




ديگه نميخوام عاشق باشم




اما نميشه




ميخوام عشق رو فراموش کنم




ولي نمي تونم




آخه ميگن ...


هر کس عاشق نباشه آدم نيست ...


 


اگه تو اشک توي چشمهام بودي




براي اينکه از دستت ندم




هيچوقت گريه نمي کردم ... !!!




ميدوني وقتي خدا داشت من و بدرقه مي کرد بهم چي گفت ؟؟؟




جايي که ميري




مردمي داره که مي شکننت




نکنه غصه بخوري؟




من همه جا باهاتم




تو تنها نيستي ...


تو کوله بارت ، عشق ميذارم، که بگذري ...


قلب ميذارم ، که جا بدي ...


اشک ميدم ، که همراهيت کنه ...


و مرگ ، که بدوني آخرش بر ميگردي پيش خودم ...


پس هيچوقت تنها نيستي ...!




وحيد ::: سه‏شنبه 2/5/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟


عکس رخساره ي ماهش را داد ..


گفتمش همدم شبهايم کو ؟تاري اززلف سياهش راداد ..


وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد ..


يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!


ديگر آرام شده‌ام...ديگر باور کرده‌ام...


ديگر به رفتن چکاوک اعتراض نمي‌کنم...گريه مي‌کنم٬


اما بي‌صدا...ديگر از اينکه باور نمي‌شوم ناراحت


نمي‌گردم...ديگر نمي‌گويم نرو...


مني که حتي به يک نوازش راضي بودم...


ديگر چيزي نمي‌گويم و ساکت مي‌مانم...فقط


حيف از دل عاشق و بغض خفه‌کننده و نم‌نم اشکم...برو...


من مي‌مانم و دلم و بغض و نم‌نم اشک...


اي سفر کرده٬خدانگهدارت


وحيد ::: دوشنبه 1/5/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

اين شعرها ديگر براي هيچکس نيست

نه در دلم انگار جاي هيچکس نيست

آنقدر تنهايم که حتي دردهايم

ديگر شبيه دردهاي هيچکس نيست

حتي نفسهاي مرا از من گرفتند

من مرده ام در من هواي هيچکس نيست

دنياي مرموزي ست ما بايد بدانيم

که هيچکس اينجا براي هيچکس نيست

بايد خدا هم با خودش روراست باشد

وقتي که مي داند خداي هيچکس نيست

من ميروم هر چند مي دانم که ديگر

پشت سرم حتي دعاي هيچکس نيست


وحيد ::: يکشنبه 31/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

انتهاي آبيم را يک نفر دزديد و رفت


يک نفر از رده پاي مانده ام ترسيد و رفت


تا به ان دم هيچ کس تنهاييم باور نداشت


يک نفر با يک نظر تنهاييم فهميد و رفت


کس لبان تلخ من را لحظه اي خندان نديد


يک نفر از خشکي چشمان من گرييد و رفت


خواب بودم خواب هايم آبي آبي شدند


انتهاي آبيم رايک نفر دزديد و رفت


وحيد ::: شنبه 30/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

قوله (ع) فيمن طلب الرشاد و الهدايه :
اِنِ اشتَر شَدتَ اُرشِدتَ ، وَ اِن طَلِبتَ وَجَدتَ .


سخن آن حضرت (ع) در مورد کسي که طالب هدايت است :
اگر خواستار هدايت و رشد باشي ، ارشاد خواهي شد و اگر جويا شوي ، مي يابي.


وحيد ::: جمعه 29/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

مسافر خسته ي من


بار سفر رو بسته بود


تو خلوت آيينه ها


به انتظار نشسته بود


مي خواست که از اين جا بره


اما نمي دونست کجا؟


دلش پر از گلايه بود


اما نمي دونست چرا ؟


دفتر خاطراتشو


رو طاقچه جا گذاشت و رفت


عکساي يادگاريشو


براي ماگذاشت و رفت


دل که به جاده مي سپرد


کسي اونو صدا نکرد


نگاه عاشقونه اي


براي اون روا نکرد


حالا ديگه تو غربتش


پرنده پر نمي زنه


ضبا کوله بار خستگي


تو جاده هاي خاطره


مسافر خسته ي من


يه عمره که مسافره


وحيد ::: پنجشنبه 28/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

يادته به من مي گفتي سرتو بذار رو شونم


ديگه کسي نفهمه راز دل ديوونم


تو گفتي برات مي مونم ...


چي شد ؟ نازنينم


رفتي و من غرق خونم


يادته به هم مي گفتيم نگاه نکن به مهتاب


من نمي خوام ببينه سياهي اون چشات


گفتي به من مي خوامت عاشقونه


حتي براي اون دنيا مي يام بي بهونه


تو نيستي و ببيني دستام سرده سرده


تو نيستي و ببيني که خنده هام خيلي وقته مرده


وحيد ::: چهارشنبه 27/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

دهانت را مي بويند ، مبادا گفته باشي " دوستت دارم "


دلت را مي پويند ، مبادا شعله اي در آن نهان باشد ...


روزگار غريبي است نازنين


روزگار غريبي است ...



و " عشق " را کنار تيرک راه بند تازيانه مي زنند ...


عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد


شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد


روزگار غريبي است نازنين


روزگار غريبي است ...



و در اين بن بست کج و پيچ سرما


آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان مي دارند


و " انديشيدن " ، خطر مفهوم


روزگار غريبي است !


آنکه بر در مي کوبد شباهنگام


به کشتن چراغ آمده است !


" نور " را در پستوي خانه نهان بايد کرد


روزگار غريبي است نازنين


روزگار غريبي است ...



آنک قصابانند ، بر گذرگاهان مستقر


باکنده و ساطوري خون آلود


و تبسم را بر لب ها جراحي مي کنند


و ترانه را بر دهان ...


کباب قناري بر آتش سوسن و ياس


" شوق " را در پستوي خانه نهان بايد کرد ...



ابليس پيروز مست ،


سور عزاي ما را بر سفره نشسته است


" خداي " را ....... در پستوي خانه نهان بايد کرد
خداي را در پستوي خانه نهان بايد کرد ...


وحيد ::: سه‏شنبه 26/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

من به دستاي نگاهت دل خود رو مي سپارم
هستيم يه قلب پاکه که برات هديه ميارم

واسه ما فرقي نداره که چقدر فاصله داريم
هر جاي دنيا که باشيم واسه هم پر در مياريم

ميدونم با گوش جونت ميشنوي ترانه هامو
ميون اين همه فرياد ميشناسي رنگ صدامو

دل من قد يه دريا اما واسه تو يه برکه
تو برام آب حياتي بي تو بودن مثل مرگه

توي آسمون رويام تو پري شهر نوري
تو عزيزترين ستاره از يه کهکشون دوري

تو برام رنگ خيالي توي بيرحمي دنيا
مثل آسمون رويا آبي قشنگ دريا


 


وحيد ::: دوشنبه 25/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

براي عشق قبول کن ولي غرورت را از دست نده
براي عشق گريه کن ولي به کسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيما ن نشکن.
براي عشق جون خودتو را بده ولي جون کسي را نگير.
براي عشق وصال کن ولي فرار نکن .
براي عشق زندگي کن.


وحيد ::: يکشنبه 24/4/1386::: ساعت 7:0 صبح
   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 35
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15336
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ