يوسف فاطمه
اين دلها همچون تنها به ستوه آيد پس براى راحت آن سخنان تازه حکمت بايد . [نهج البلاغه]
 
   1   2      >
 

قال الصادق (ع)  :
لَو لَم يَکُن فِي الأرضِ إلّا ائنان ، لَکانَ أحَدُهُما الحُجَّهَ وَ لَو ذَهَبَ أحَدُهما بَقِيَ الحُجَّهُ . ( کمال الدين 1/233 )
اگر در زمين نباشد مگر دو تن ، يکي از آن دو حجت است و چنانچه يکي بميرد ، حجت باقي بماند .


وحيد ::: جمعه 9/6/1386::: ساعت 8:0 صبح
 

مدينه پر بود از سني هايي متعصب و نامردماني از جنس سنگ


مدينه شهري بود در ظاهر مسلمان


مدينه پر بود از همان مردمان کوفه که علي (ع) را تنها گذاشتند


تا به حال به غريبي فاطمه (س)فکر کرده اي؟


تا به حال فکر کردي فاطمه (س) که بوده؟


آري او دختر بزرگوار پيامبر بزرگ مسلمانان بود!


اهل مدينه که بودند؟ صحابه پيامبر


پيامبر چه وصيت کرد؟ فاطمه پاره تن من است هرکس که او را بيازارد مرا آزرده.


پس کوبيدن در به پهلوي فاطمه؟؟؟


پس بي احترامي به دختر پيامبر؟؟؟


پس به خاکسپاري شبانه مادر؟؟


چه کسي بايد پاسخ دهد؟


چرا بايد قبر حضرت فاطمه گم باشد؟؟؟


روزها در زير آفتاب سوزان در جستجوي قبر مادر همه جا را ميگشتم اما اما اما...


افسوس ميخوردم اشک در چشمانم جمع شده بود اما گريه ام نميگرفت


دلم لبريز از عقده شده بود


دلم ميخواست زار زار بگريم


بغض سنگيني گلويم را گرفته بود


اين بغض طولاني شده بود و کهنه


گريه ام نگرفت اشک نريختم حتي يک قطره حتي يک لحظه


نميدانم شايد من سنگ دل شدم شايد من از زيادي گناهان دلم سياه شده شايد...


و هزار شايد ديگر.


در مدينه معناي واقعي غريبي را يافتم.


اما فقط در حسرت ديدار مهدي صاحب الزمانم


زيرا ميگويند:او تنها کسي است که جاي قبر مادر را ميداند!!!


هنوز هم همان بغض غريب گلويم را گرفته اين بغض کي و کجا ميشکند نميدانم؟


يا فاطمه من عقده دل وا نکردم گشتم ولي قبر تو را پيدا نکردم


متاسفم براي تمامي سني مذهب ها زيرا طرفدار کساني شدند که اهل بيت را آزردند.


وحيد ::: جمعه 9/6/1386::: ساعت 7:0 صبح
 

به نام خداي علي (ع)


گفتم علي باز يادم آمد به مدينه به شهر غريبي به شهر غربت اهل بيت به شهري پر از مسلمان دروغين به کسانيکه اي کاش مسلمان نبودند...


سکوت... سکوت... روزي مثل روزهاي ديگر اکثر مردم مدينه در مسجد النبي براي نماز ظهر جمع شدند من هم حضور داشتم طبق معمول نماز را خواندند و رفتند...


سکوت... سکوت... ساعتي بعد دوباره گرد هم آمدند براي نماز عصر ...


سکوت... سکوت... باز براي نماز مغرب جمع شدند نماز اقامه شد...


و نماز عشا و باز سکوت باز سکوت همان سکوت تلخ هميشگي...


اين بود کل ماجرا.


ميدانيد اين روز چه روزي بود؟


اين روز بزرگترين روز در تاريخ اسلام و مسلمانان بود يعني ...


مبعث روزي که پيامبر رحمت و عطوفت به پيامبري رسيد.


و در اين روز در شهر مدينه ودر مسجد پيامبر اکرم هيچ خبري نبود...


نه شادي نه جشن همه چيز مثل هميشه گذشت.


اين است دين اهل سنت!!!


آيا نام اهل سنت براي مذهب تسنن نام خوبي است؟


به نظر من اهل سنت واقعي پيامبر ،ما شيعه ها هستيم.


انشا الله با ظهور ولي امر شيعيان عدل واقعي در جهان پديدار شود.


به اميد ظهورش.


يا علي.


وحيد ::: پنجشنبه 8/6/1386::: ساعت 6:0 صبح
 


والشمس که بي روي تو من حيرانم


والفجر که بي وصل تو در بحرانم



والليل که بي موي تو روزم تاريک


والعصر که بي عشق تو در خسرانم


 


يا حق گفتم به پايان رسيد به آخرين ساعات روز تولد مهدي صاحب الزمان وارد شديم


امروز يکي از بهترين روزهاي خدا بود


اللهم عجل لوليک الفرج


وحيد ::: پنجشنبه 8/6/1386::: ساعت 1:0 صبح
 


لحظه اي نيست که دل در هوس روي تو نيست


کشته بي سپر ناوک ابروي تو نيست



دل که از محبس اغيار به در برده وجود


نيست يک دم که پي سلسله موي تو نيست



آب حيوان که ز سرچشمه چشمت جاريست


کس ندانست که جز جاري در جوي تو نيست



مدعي جام مي از دست هر آلوده گرفت


هر دلي مشتري باده گيسوي تو نيست



زنده اي کز دم عيساي تو هشيار نگشت


مرده چون مرده آن غمزه جادوي تو نيست



تير مژگان تو نازم که به محراب نگاه


مقصدي جز دل من هيچ فراسوي تو نيست



نه که با مهر خدا مهر زدي لوح دلم


در کتاب دل من جز خط ياهوي تو نيست



کي زند پرسه به بام دگران مرغک جان


کين سرم جز به هواي سر زانوي تو نيست



مژده وصل بده خود به دم قد قامت


که قيامت به جز آن قامت دلجوي تو نيست


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 11:0 عصر
 

پيام



من اين پيام را


براي شما در اينترنت مي فرستم :


مولاي من ، سلام !


اگر قرار شد که بياييد


کافي ست شماره هاي دوازده رقمي مان را


همراه داشته باشيد.


و يادتان باشد


که ما فقط


تا ساعت ده شب بيداريم .


آقاي من مولاي من تو رو خدا نکند بي خبر بيايي!


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 10:0 عصر
 

مـا مـنـتـظــران دولـت اميــديـم


در آمــدن بـهــار بي تــرديـديـم



با مـاه و ستــاره دل نگيــرد آرام


ما چشم به راه قامت خورشيديم


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 9:0 عصر
 


کدام نقطه ي اين خاک زير پاي تو نيست


کدام پاره ي خورشيد آشناي تو نيست



بگو کدام نسيم شکفته در وادي است


که ذهنش آينه بنداني از صفاي تو نيست



کدام جاده ، بگو ، مي رساندم تا تو


کدام سوي افق را نشان جاي تو نيست



منم که گمشده ام اي عزيز پيدايم


منم که هر نفسم گريه اي براي تو نيست



اميد شيعه ! چرا از سفر نمي آيي


که زخم کهنه ي ما را به جز دواي تو نيست



زمين به ماتم غيرت نشسته است آقا


چرا به بام جهان بيرق لواي تو نيست



در انتظار تو اين جان به تنگ آمده است


بيا بيا که به سرها به جز هواي تو نيست


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 8:0 عصر
 


صداي بال ملايک ز دور مي آيد


مسافري مگر از شهر نور مي آيد؟!



دوباره عطر مناجات با فضا آميخت


مگر که موسي عمران ز طور مي آيد؟!



ستاره اي شبي از آسمان فرود آمد


و مژده داد که: صبح ظهور مي آيد



چقدر شانه غم بار شهر حوصله کرد


به شوق آنکه پگاه سرور مي آيد



به زخم هاي شقايق قسم، هنوز از باغ


شميم سبز بهار حضور مي آيد



مگر پگاه ظهور سپيده نزديک است؟


صداي پاي سواري ز دور مي آيد؟


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 7:0 عصر
 


شبي نشستم و گفتم دو خط دعا بنويسم


دعا به نيت دفع قضا بلا بنويسم



ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگيرم


به کوچه کو چه ي زلف تو نامه ها بنويسم



دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحير


کدام را ننويسم ..کدام را بنويسم



هر آنچه را که نوشتم مچاله کردم و گفتم:


قلم دوباره بگيرم از ابتدا بنويسم



دو قطره خون زلبت در دوات تشنه ام افتاد


که من به ياد شهيدان کربلا بنويسم



صداي پاي قلم را شنيد کاغذ و گفتم:


قلم به ليقه گذارم که بي صدا بنويسم



تو بي نشاني و کاغذ در انتظار رسيدن


که من نشاني کو ي تورا کجا بنويسم



تو خود نشاني محضي تو خود دعاي مجسم


براي چون تو عزيزي چرا....چرا بنويسم


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 6:0 عصر
 


دهيد مژده به ياران که يار مي آيد


قرار گيتي چشم انتظار مي آيد



کليد صبح به دست و سرود عشق به لب


ز انتهاي شب آن شهسوار مي آيد



ز تنگناي خيالم گذشته است و کنون


به پهندشت دلم آشکار مي آيد



طلسم کين به سرانگشت مهر مي شکند


بشير دوستي پايدار مي آيد



سخاي اوست که از چشمه زار مي جوشد


شميم اوست که از لاله زار مي آيد



به جلوه اي که از او ديده آفتاب، چنين


به جيب برده سر و شرمسار مي آيد



جهان براي تماشا به پاي مي خيزد


به پايبوسي او روزگار مي آيد



دريغ! کز غم خوبان گرفته است دلش


چو لاله ملتهب و داغدار مي آيد


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 5:0 عصر
 


دل را پر از طراوت عطر حضور کن


اقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن



آخر کجايي اي گل شب بوي فاطمه


برگرد و شهر را پر از امواج نور کن



شبهاي جمعه ياد تو بيداد ميکند


آدينه اي ز کوچه ي دنيا عبور کن



آقا چقدر فاصله ، اندوه ، انتظار


فکري براي اين سفر راه دور کن



زين کن سمند حادثه را تک سوار عشق


جان را پر از شراره ي غوغا و شور کن



آقا چقدر ضجه زنيم و دعا کنيم


يا بازگرد يا دل ما را صبور کن


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 4:0 عصر
 

دل به تو دادم به همين سادگي


تا شوم آدم به همين سادگي



آه ، هواي غم ديدار تو


داد به بادم به همين سادگي



غرق نگاه تو شدم زندگي


رفت ز يادم به همين سادگي



هر چه بلا بر سرم آمد ، به بد


لب نگشادم به همين سادگي



با تو که هستم به تو دل بستم و


اين همه شادم به همين سادگي



مي رسم از راه ، همين روزها


شب به مرادم به همين سادگي



اين دلي بي صاحب خود را، به خود


باز نهادم به همين سادگي



مي روم از خود به خدا مي رسي ؟


جمعه به دادم به همين سادگي


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 3:0 عصر
 

آفتاب


از جبين پاک تو طلوع مي کند


در قضاي پاک چشم روشنت


محو مي شود غروب مي کند


ايستاده اي بلند


روشنان ماهتاب را نظاره مي کني


با تو آسمان تولدي دوباره يافت


پيشواي کاروان عشق !


کاروان حماسه مي سرايد :


انتظار سهم ماست


اعتراض نيز


منجيا , يقين تو نيز منتظر


چشم بر اشاره خدا نشسته اي !


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 2:0 عصر
 

يک چيز ميان ماست


پشت آن چيز که تا خداست


با فرشته ها به گفتگو نشسته اي


وحيد ::: چهارشنبه 7/6/1386::: ساعت 1:0 عصر
   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 37
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15338
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ