يوسف فاطمه
ميوه دانش، با کردار نيک چيده مي شود نه با گفتار نيک . [امام علي عليه السلام]
 
   1   2      >
 

در خلوت زندگي ...


در خلوت زندگي ؛ تحمل دلتنگي هايي که مدام به پنجره دل ما




تلنگر مي زنند ؛ آسان نيست


خاطرات شيرين روي ريل ذهن ما به سرعت ثانيه ها




مي گذرند و ما دلتنگ آن چيزهايي ميشويم که روزي




لحظه هاي دلپذيري مي آفريدند


يکي در اين گذر ؛ دلش براي آدهايي تنگ مي شود که در




بخشي از خاطراتش جا خوش کرده اند .


ديگري دلتنگ آوايي است که از دور حواسش را مي نوازد




آن يکي وقتي در آينه مي نگرد ؛ دلش براي شب




از دست رفته گيسوانش تنگ مي شود و براي همه




آن روزها ؛ ماهها و سالهايي که به تدريج شفافيت هايش




را به آنها سپرده است .


من اما لا به لاي اين حال و هوايي که ماندن و نفس کشيدن




را معنا مي کند گاه دلم براي رفتن تنگ مي شود




امشب دلتنگ خاطراتي شده ام که پشت سر جا مانده اند




و بي تاب آرزوهايي که از رو به رو ميگريزند.


دلتنگ خنده هاي شيرين کودکيم ؛ دلتنگ بازيهاي بي کلک کودکي




شايد آخر دنيا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها تحقق بگيرند




و روياي فرشته شدن همه ادمها که هميشه ذهنم را قلقلک مي دهد تحقق يابد...


آدمهايي که الان هم روي زمين خاکي کنار ما هستند




و ما آنقدر از حقيقت آنها فاصله داريم و آنقدر زميني شده ايم ؛




که گاه يادمان مي رود لازم نيست همه فرشته ها بال داشته باشند.


دنيا فقط دو روز است پس بيراهه راههايي که رفته ايم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد ......


راه زندگي براي هيچ کس رو به گذشته نبوده است




زندگي رو به فرداست که ادامه دارد ؛ نه ديروز


نميدونم تا حالا با زندگيتو و خاطراتت خلوت کردي؟


وحيد ::: يکشنبه 26/12/1386::: ساعت 12:32 عصر
 

ليلي زير درخت انار نشست.


درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.


گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.


دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.


انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند.انار ترک برداشت.


خون انار روي دست ليلي چکيد.


ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.


خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.


وحيد ::: پنجشنبه 23/12/1386::: ساعت 11:34 عصر
 

 تا تو رفتي


 


 همه گفتند:


 


از دل برود هر آنکه از ديده برفت و


 


به ناباوري وغصه من خنديدند


 


اکنون آه تو اي رفته سفر،


 


که دگر باز نخواهي برگشت


 


کاش...


 


مي آمدي و مي ديدي


 


در اين کلبه خاموش هنوز


 


،يادگار تو بجاست


 


کاش يک شب داستان شب اندوه مرا مي خواندي


 


که چه ها بر من آزرده گذشت،


 


و بداني تو که دراين عرصه دنياي بزرگ،


 


چه غم انگيز است جدايي ها،


 


وبداني تو که ازدل نرود هر انکه ازديده برفت...


 



وحيد ::: پنجشنبه 16/12/1386::: ساعت 1:37 عصر
 

بيگناهي کم گناهي نيست در ديوان عشق



يوسف از دامان پاک خود به زندان مي رود !


وحيد ::: سه‏شنبه 14/12/1386::: ساعت 12:10 عصر
 


وحيد ::: سه‏شنبه 14/12/1386::: ساعت 12:4 عصر
 

يا اباصالح المهدي...


سلام


آقا بالاخره يادي هم از اين بنده حقير خود کردي


به نظرم مي آيد ميخواهي دلم را بخري اما ...


من بنده گناهکاريم!


چکار کنم آقا تو بگو لا اقل کمي راهنماييم کنم.


هرچه تلاش ميکنم نميتوانم آرامشم را بدست بياورم.


دلم تنگ شده براي مدينه دلم تنگ شده براي ملائک حريم الهي براي کعبه براي حجر اسماعيل براي مقام ابراهيم براي پرده کعبه براي حجرالاسود.


ساده بگويم دلم براي خدا تنگ شده!


گفتم حجر الاسود !!!


آخر آقا گفته اند هرکس بتواند سنگ را ببوسد يا لمس کند ظاهر و باطنش يکي ميشود.


ولي ;,,؟من که چيزي نديدم.


ميگفتند سنگ حجرالاسود دست خدا روي زمين است!!!


من با خدا بيعت کردم اما...


آقا ميبيني چه بيقرارم به خدا؟


آقا فقط دلم ميخواهد با شما درد دل کنم.


دلم گرفته ميخواهم بروم براي هميشه به جايي که نميدانم.ميخواهم بمانم اما نميدانم چرا!!!


بيقرارم بيقرار!


تازه يک چند ماهي گذشته!


هنوز هيچي نشده دارم حسرت ميخورم که رفتم بقيع و برگشتم اما قبر مادر را نديدم!


شب و روزم يکي شده بود به خدا!


نميدانستم چه کنم.


دقيقا مثل امروز!


دلتنگ شدم براي مدينه مکه!


خلاصه بگويم باز هم دلم براي خدا تنگ شده...


برگرديم به اول داستان روزي که توي مدرسه اعلام کردن  از بين خيلي از عاشقاي بقيع عاشقاي واقعي پيامبر و کساني که آرزوي زيارت خانه خدا را داشتند من انتخاب شدم اصلا فکرش رو هم نميکردم يروزي برم مکه اما وقتي قرآن رو با نيت باز کردم آيه اي اومد که منو مجبور به اطاعت کرد.


نميخواستم برم ولي اين آيه که خدا داره به حضرت ابراهيم ميگه:اي ابراهيم به آنچه به تو امر کرديم عمل کن ...درباره قرباني کردن حضرت اسماعيل...


 ديوان حافظ را باز کردم  شعري آمد که از تعجب دهنم باز مونده بود...


رفتم دنبال کارهاي حج که به اميد خدا حاجي بشيم


همه چيز جور شد طوري که اصلا من فکرش رو هم نميکردم


همه چيز اين سفر عجيب بود انگار خدا خودش داشت کارها را درست ميکرد


خلاصه يروز که اصلا توي اين فکرها نبودم دوستم سينا زنگ زد و گفت فردا صبح ساعت 9 حرکته!


اصلا باورم نميشد دارم ميرم.


فرداش اصلا هيچي رو آماده نکرده بودم حتي لباس و...


من اگه قرار باشه برم کوه از شب قبلش کلي تدارک ميديدم اما...


خلاصه با عجله همه چيز جور شد بازم عجيب غريب!


توي راه فرودگاه اصلا عين خيالم هم نبود که دارم ميرم!


پاسپورت ها رو بهمون دادن.


عجيب بود وقتي سوار هواپيما شديم بدون هيچ استرسي در حالي که يه مجله دستم بود و ميخوندم از شيراز خارج شديم.


اتفاقا يادمه مجله حوادث بود...


سقوط هواپيما و... عجيب بود...


اصلا حس نميکردم دارم ميرم مکه مدينه.


خيلي برام عادي بود.


کم کم از روي خليج فارس رد شديم!


حدودا نيم ساعت (يا بيشتر) بعد رسيديم جده!


هنوز برام عادي بود.


رسيديدم اونجا يعني جده!


چند دقيقه اي معطل شديم بعد از عبور از چند جا رسيديم به حياط فرودگاه بعد سوار اتوبوس شديم رفتيم مدينه!


وقتي رسيديم به شهر مدينه کم کم صداي صلوات بلند شد!


همه غرق شور و احساس اما من عين خيالم هم نبود!


رفتيم يه هتلي به اسم قصرالنويهي نزديک حرم.


من و 2تا از بچه ها سروش و محمد رضا هم اتاقي بوديم!


تخت من روبروي گلدسته هاي مسجدالنبي بود شب بود همه خوابيدن به جز من!


اصلا خوابم نميومد همش به گلدسته نگاه ميکردم نميدونستم چرا؟؟؟


همش توي اين فکر بودم که به چي فکر کنم!


ريخته بودم به هم نفهميدم اينجا کجاس يا من...


به هر بدبختي بود خوابم برد آخه ساعت 3 بايد ميرفتيم حرم.


به زور با هزار بدبختي ساعت3 بيدار شديم رفتيم حرم توي نگاه اول هيچ احساس خاصي نداشتم. عادي خيلي عادي...


احساس هاي خوبي داشتم اما همش خودم به خودم تلقين ميکردم.


بچه ها که جمع شدن رفتيم داخل رفتيم بريم زيارت قبر پيامبر


خلاصه توي اين يه هفته فقط 2بار کامل زيارت پيامبر رو خوندم!


مثل آدمي که غريبه رفتم يه گوشه نشستم رفتم توي فکر خودم.


خيلي برام عادي بود مثل اينکه سالها با اينجا ارتباط داشتم!


فرداش براي اولين بار رفتيم بقيع،قبرستان بود ولي پر از کبوتر هايي بود که خاطراتي را در ذهن آدم نقش ميدهند.


هيچي گريه نکردم آخه اونقدر احساس غربت ميکردم که نميدونم چطوري احساسات رو بنويسم


گاهي وقتا کلمات نميتونن احساسات رو بيان کنن


اما هرچي بود يه حسي بود پر از آرامش پر از آرامي


اما از طرفي ديگه خودم رو آزار ميدادم که چرا اشکم نمياد آخه من که احساساتي بودم پس چي شد؟؟؟


خلاصه اينکه بد فورم کانکت بوديم تو امام زمان(عج)


جاتون خالي يه روز تو مسجد الحرام رفتم تو کف ...


منتظر بودم مهدي بياد...


ديدار با امام زمان و اين حرفا..


خيلي احساس سبک بالي و پاکي ميکردم...


آي حال ميداد..پاک...


پاکه پاکه پاک...


دلم واسه وحيدي که تو مکه بود تنگ شده...


وحيد ::: سه‏شنبه 7/12/1386::: ساعت 3:6 عصر
 


وحيد ::: شنبه 4/12/1386::: ساعت 10:19 صبح
 

 تکيه به شونه‌هام نکن من از خودت خسته ترم...


 


 مـا که بـه هم نمي‌رسيم , بسه ديگه بـذار بـرم...


 


 کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم؟...


 حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...


 


 مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه‌ها...


 


 نـه برده حلقه به گوش , نه ناجي فرشته‌ها...


 


 تـو ايـن دو روز زنـدگـي , شبيـه مـن فـراوونـه...


 


 يه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...


وحيد ::: دوشنبه 22/11/1386::: ساعت 8:42 صبح
 

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوش تو
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نکني و
ببيني که سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اکنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است که من شاهد رفتن تو هستم ...


وحيد ::: سه‏شنبه 16/11/1386::: ساعت 8:49 عصر
 

I dreamed I had an interview with God.


در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم


So you would like to interview me? God asked.


او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟


If you have the time? I said.


گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....


God smiled. ? My time is eternity.


لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد


What questions do you have in mind for me?


چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟


What surprises you most about humankind?


پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟


God answered...


پاسخ داد:


That they get bored with childhood,


آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...


they rush to grow up, and then


عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....


Long to be children again.


آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند


That they lose their health to make money...


سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند


and then lose their money to restore their health.


و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....


That by thinking anxiously about the future,


چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.


They forget the present,


که از حال غافل مي شوند


Such that they live in neither the present nor the future.


به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده


"That they live as if they will never die,


آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند


and die as though they had never lived.


و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند


we were silent for a while.


ما براي لحظاتي سکوت کرديم


And then I asked.


سپس من پرسيدم..


As a parent, what are some of life"s lessons you want your children to learn


مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟


To learn they cannot make anyone love them.


پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند


All they can do


ولي مي توانند


is let themselves be loved.


طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند


To learn that it is not good to compare themselves to others.


ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند


To learn to forgive by practicing forgiveness.


ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي


To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,


ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد


and it can take many years to heal them.


ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد


To learn that a rich person


ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد


is not one who has the most,but is one who needs the least


بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد


To learn that there are people who love them dearly,


ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند


but simply have not yet learned how to express or show their feelings.


ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند


To learn that two people can


ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند


look at the same thing and see it differently?


ولي برداشت آن ها متفاوت باشد


To learn that it is not enough that they


ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند


forgive one another, but they must also forgive themselves.


بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند


"Thank you for your time," I said


سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم


"Is there anything else you would like your children to know"


آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟


God smiled and said, Just know that I am here... always.


خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم...براي هميشه


وحيد ::: دوشنبه 8/11/1386::: ساعت 11:31 عصر
 

قبلا از حيوانات وحشي ميترسيدم...


اما حالا ...


از آدما...


چون خيلي عجيبن...


وحيد ::: چهارشنبه 12/10/1386::: ساعت 10:21 عصر
 

گاهي بعضي جمله ها که شايد خيلي وقتها اونقدرها هم




 مهم به نظر نيان و خيلي پيش پا افتاده باشن جايي که فکرش




 هم نميتوني بکني به سراغت ميان و مثل قرص آرام




 بخش عمل ميکنن !




اينم لطف خداست !


يکي ديگه از اين دست جمله ها براي فرار از دلتنگي و بدي اين بود :


" اگرکسي تو را انطور که ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست که




تو را با تمام وجود دوست ندارد. "


گاهي براي ديدن بايد چشمها بسته باشه !


گاهي واسه اينکه بتونيم خوبي ها رو در چيزي يا


کسي کشف کنيم بايد بدي ها رو نبينيم ! واسه


اينکه وقتي بديها ديده شد و احساسي رو در ما شکل


 داد اون احساس باعث ميشه ديگه رغبت نکنيم دنبال


 کشف خوبي ها بريم !


چندبار تا حالا  به اينجور جمله ها برخورد کرديم ؟


چند بار تا حالا مطلبي در جايي خونديم که


باعث شده روي ما و زندگيمون اثر مثبتي بذاره !؟


ميشه يه نمونه از اين جمله ها رو که براتون يادگاري


مونده براي منم بنويسيد؟


وحيد ::: چهارشنبه 12/10/1386::: ساعت 10:19 عصر
 

چند وقت پيش شنيدم که آمار پدر و مادرهايي که هر روز به خانه سالمندان
گذاشته ميشند داره افزايش پيدا ميکنه و از اين همه محبت فرزندان خنده ام گرفت!!!



 


چند وقت پيش زني را ديدم که تو سر فرزندش ميزد و نفرينش ميکرد که تواگه نبودي
از بابات جدا ميشدم و من ماندم که مگر اين فرزند توسط خود پدر
و مادر به دنيا نيامده و خنده ام گرفت!!!



 


از فکر اينکه انگار هرچي رييس جمهور مردمي تر باشه بار تورم
 روي دوش مردم سنگين تر ميشه خنده ام گرفت!!



و يکي از.... را از دست دادم که... باعث خنده ي خيلي ها شدم...


بازم مطلب واسه خنديدن دارم ولي بيشتر دوست دارم شما بگين که چه
چيزايي باعث خنديدنتون ميشه؟


توي قسمت نظرات و يا پايين وبلاگ منتظرم.


وحيد ::: چهارشنبه 12/10/1386::: ساعت 10:10 عصر
 

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم


اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم


اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي


اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي


اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم


اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم


اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني


اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني


ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال


ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال


ميشي برام ماه شباي بي سحر


ميشي برام ستاره ي راه سفر


ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني


بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني


براي سعادت شبا شعرامو من داد مي زنم


براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زن


وحيد ::: چهارشنبه 31/5/1386::: ساعت 8:0 صبح
 

از عذاب رفتن تو مي سوزم تو اوج غربت


واسه ي بودن با تو ندارم يه لحظه فرصت


اينجا اشک تو چشامو به کسي نشون ندادم


اگه بشکنه غرورم خم به ابرو نميارم


وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه


وقتي نيستي هر چي اشک تو چشامه


از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از غصه ي رفتنت مي سوزم


کاشکي بودي مي ديدي که چه آوردي به روزم


حالا عکست تنها يادگاره از تو


خاطراتت تنها باقي مونده از تو


وقتي نيستي يادت هر نفس آتيش مي زنه به اين وجودم


کاش از اول نمي دونستي من عاشق تو بودم


وقتي نيستي هر چي غصه هست تو صدامه


وقتي نيستي هر چي اشکه تو چشامه


وحيد ::: پنجشنبه 25/5/1386::: ساعت 8:0 صبح
   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
[27/5/1387- 9:22 ع] من برگشتم...
[19/5/1387- 2:54 ع] يک توضيح در مورد عکسهاي اردوي نگين زمان
[19/5/1387- 12:32 ع] چي از اين بهتر!!!
[13/5/1387- 4:45 ع]