يوسف فاطمه
هر که دوستي ندارد، اندوخته اي ندارد . [امام علي عليه السلام]
 
 



عکس کوچک شده است...لطفا براي ديدن،با اندازه واقعي آنرا ذخيره کنيد.


وحيد ::: جمعه 17/3/1387::: ساعت 5:15 عصر
 

سلام بر شما باد اي خاندان نبوت و معدن رسالت و اي که منزلتان محل رفت و آمد ملايکه و نزول وحي مي باشد.


گوشه اي رفتم و در کناري نشستم.


دو امام بزرگوار و سيدان اهل بهشت و دو خواهرشان را مي ديدم که در سنين خردسالي بودند.


بانو به امور منزل مشغول بودند و اميرالمومنين حيدر نيز در منزل حضور داشتند.


فضه نيز در انجام کارهاي منزل به بانو کمک مي کرد.


درب منزل زده شد.اين صداي زدن درب با هميشه فرق داشت.


صداي مرداني از پشت در مي آمد . صداي کوبيدن در ، همانند لگد کوبيدن به تخته چوبي بود.بانويم که از بغض و کينه مردم مدينه نسبت به ولي المومنين حيدر ع خبر داشت تصميم گرفت تا خود پشت در رفته و بپرسد ماجرا از چه قرار است تا شايد اگر براي جنگ و حرمت شکني علي ع آمده اند ، حرمت فاطمه را که دخت رسول خدا صلي الله عليه واله است را نگاه دارند و از نيت خود بازگردند.


بانويم فاطمه که سلام خدا بر او باد پشت در آمد و پرسيد که چه مي خواهند که چنين صدا را بلند کرده و بر در لگد مي زنند.


ناگهان ديدم که دود از زير در وارد خانه مي شدو در را ديدم که از پايين آتش گرفت. آري شعله هاي قرمز و زرد و داغ آتش را مي ديدم .


فاطمه زهرا س دختر رسول خدا پشت در بود....دود جلوي چشمانم را تار کرد .


نمي دانم دود بود که مانع ديدن مي شد يا تحمل باور اينچنين حرمت شکني اهل بيت پيامبر ص بود که به سرم فشار مي آورد و ديده ام را تار مي کرد.


ديدم در نيم سوخته را با لگد باز کردند و ميخ قطور آهني در را ديدم.فاطمه را ديدم که با نهايت توان در به جلو هل مي داد ا مانع از برخورد آن با خود شود و از محسنش مواظبت مي کرد.


فاطمه دختر رسول خدا بي هو ش شده بود و بر زمين افتاده بود.


همه اين اتفاقها در زماني کوتاه رخ داد .ديدم که علي ع سراسيمه بر بالين فاطمه آمد و فضه نيز.


علي ع او را به فضه سپرد و از خانه بيرون رفت.


آن مرد را که بر در لگد کوبيده بود به زمين کشيد .


اما علي ع تنها بود و مأمور به سکوت و آنها چهل نامرد سواره مجهز به آلات جنگي بودند.


دست علي را بستند و در کوچه هاي بني هاشم او را مي کشيدند.


فاطمه به هوش آمد و اولين کلامش اين بود ....فضه علي را کجا بردند؟


علي ، ولي خدا ، جانشين پيامبر ،هم او که که پيامبر بارها و بارها در شايستگي و بايستگي جانشينيش سخن گفته بود.


علي حجت خدا بر زمين و امام من و مسلمين را کجا بردند؟
ديدم که بانو دست به کمر گرفت و با تمام وجود برخواست تا راهي مسجد شود.


زنان بني هاشم به دور خانم حلقه اي درست کردند و بانو را تا مسجد همراهي کردند و از هيبت و شجاعت گويا پيامبر ص زنده شده بود.


زماني که زهرا س به مسجد رسيدديد که علي را جلوي مسجد با دست بسته نگاه داشته اند و به شمشير تهديد مي کنند تا با آنان بيعت کند.


خدايا علي که با قاصبان ولايت و بر زمين زنندگان حرف و خواسته پيامبر ص بيعت نخواهد کرد،پس جان علي در خطر است.


آه ،مولاتي ....کاش ما شيعيان واقعيتان باشيم و اي کاش در آن کوچه ها تنها نبوديدو فدايتان مي شديم.


بانو را ديدم که به قسمت زنانه مسجد رفت و صدا بلند کرد که اگر علي را رها نسازيد هم اکنون نفرينتان خواهم کرد.


پايه هاي مسجد مدينه به لرزه در آمدو صداي علي ع بود که بانگ برداشت يا فاطمه از شما تقاضامندم که نفرين نکني.


و آن نامردان علي ع را رها کردند که صدايش در مسجد پيچيده بود و از فاطمه مي خواست که اين قوم را نفرين نکند،..... عجب صبري دارد....


علي ، فاطمه را کمک کرد .به مدينه برگشتند.بانو را ديدم که انگار ده سال پير تر شده بود.


خميده و دست بر کمر گرفته بود...


و علي نيز ....آن علي چند ساعت قبل نبود.


خدايا اهل مدينه چه کردند؟


مگر فاطمه دختر پيغمبر خدا نيست؟


مگر علي تربيت يافته دست رسول و دختر پيغمبر خدا نيست؟


مگر پيامبر حرمت اهل بيت را مرتبا گوشزد نمي کرد؟


مگر رسول هر بار که به سفر يا جنگ مي رفت آخرين خانه اي که از اهل آن خدافظي مي کرد خانه فاطمه و اولين خانه اي که هنگام بازگشت به آن وارد مي شدخانه فاطمه نبود؟


بچه ها گرد مادر را گرفتند....


واي که قلم تاب نوشتن ندارد و کلام توان توصيف را از دست مي دهد.


و آنچنان حرمتي که شکستند سنگين بود که اکنون نيز پيروانشان جهالت و شدت بغض و کينه آن مردمان را باور نمي کنند و مي گويند که فاطمه بيمار شد و از دنيا رفت .


پس اگر بانو به بيماري از دنيا رفت چرا قبر او مخفي است؟
چرا خواست شبانه او را به خاک بسپارند؟


چرا خواست بانو او بد که در تشييعش فقط چند نفر از شيعيان راستين که به تعداد انگشتان دست نمي رسيدند حاضر شوند و نخواست که ديگر اهل مدينه بر پيکر پاک و مطهرش نماز گزارند؟


آري ، فاطمه شجاعت را به اوج رساند.


و اين نيز ابراز نارضايتي بانو به غاصبان خلافت و قاتلان محسن و خود است.


يا فاطمه (س) دعا کن تا ابد در راهت ثابت قدم بمانيم.


دعا کن مهدي عج را تنها نگذاريم که آقا فرمودند اگر شيعيان ما به اندازه آب خوردني مارا مي خواستند فرج حاصل مي شد.


دعا کن شيعه شويم و شيعه بمانيم بانو.


اللهم صل علي محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعين


وحيد ::: جمعه 17/3/1387::: ساعت 4:58 عصر
 

يا مهدي جان يا امام زمان ! نمي‌دونم الآن کجايي؟ ولي اگه کنار قبر ناپيداي مادر هستي براي ما هم دعا کن
يا علي جان ! امروز دلم مي‌خواد مدينه باشم تا يه گوشه تابوت مادرم رو بگيرم و تو تشييع جنازه غريبانه مادرم، تو دل شب شرکت کنم
اما چرا تو دل شب ؟ مگه مدينه شهر پيامبر نبود؟ مگه فاطمه دختر رسول خدا نبود؟ پس چرا اينطور غريبانه؟

آره مدينه شهر پيامبر بود،اما بعد از وفات رسول الله همه مردم اين شهر کافر شدند. همونايي که تو روز غدير خم پيمان بستند که نگذارند علي (ع) به خلافت برسه (يعني عمر و ابوبکر و...) ، خلافت رو غصب کردند و فدک رو که هديه پيامبر بود از فاطمه گرفتند تا خيلي زود نشون بدند که حتي يک لحظه به خدا ايمان نياورده بودند و سند بي آبرويي اين دو نفر رو محسن فاطمه با خون خودش در شکم مادر امضا کرده است.
پس بياين با هم تبرّي رو زنده کنيم و فرياد بزنيم: خدايا لعنت کن،عمر و ابوبکر سر کرده قاتلين مادرم را. اين عربهاي جاهلي که خيلي زود کافر شدند ، لياقت نداشتند که از برکت فاطمه بهره‌مند بشند و لياقتشون همونه که خودشون و بچه هاشون تا ابد تو جهل و کثافت باقي بمونند وگرنه فاطمه زهرا اون قدر بزرگه که اسمش به تنهايي مي‌تونه معجزه کنه .فاطمه ، کوثر است يعني خير کثير براي همه کس البته کساني که مثل عربهاي جاهل چشاشونو رو حقيقت نبندند...


ياد مدينه افتادم...


روزايي که...اونجا بودم و.. .... ...آه


وحيد ::: يکشنبه 12/3/1387::: ساعت 11:26 عصر
 

« يا ايها الذين امنو الا تدخلو ابيوتاً غيربيوتکم حتّي تستا نسوا و تسلموا علي اهلها ذلکم خير لکم لعلکم تذکرون »


اي اهل ايمان هرگز به هيچ خانه مگر خانه هاي خودتان انس نداريد وارد نشويد،و چون رخصت يافته داخل شويد به اهل آن خانه نخست سلام کنيد (آداب و تحيت به جاي آريد ) که اين شما را بهتر است تا باشد که متذکر شويد


« سوره ي نور آيه ي 26 »


ورود بي اجازه به خانه ي حضرت زهرا (س):


سليم ميگويد به سلمان گفتم: آيا بدون اجازه به خانه فاطمه(س) وارد شدند؟!


گفت آري بخدا قسم...


حضرت زهرا(س) صدا زد « وا ابتاه ، وا رسول الله ، اي پدر بعد از تو با بازماندگانت بدرفتاري کردند »


مادر ما مادر تموم عالمه فاطميه خدا هم غرق ماتمه


آه ، خدايا! نمي‌دونم چرا امروز هر طرف نگاه مي‌کنم مادرم رو پشت در نيم سوخته مي‌بينم .


وحيد ::: يکشنبه 12/3/1387::: ساعت 12:13 صبح
 
وحيد ::: دوشنبه 30/2/1387::: ساعت 8:20 عصر

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 36
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15337
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ