يوسف فاطمه
آنکه در پاسخ دادن شتاب کند، پاسخ را درنيابد . [امام علي عليه السلام]
 
   1   2      >
 

سحرگاهان همراه با طلوع خورشيد


با عشق تو متولد مي شوم


تا شامگاه از نبودنت مي سوزم و مي سازم


اگر باشي از وجودت جان مي گيرم


و با نفست زندگي مي کنم


و با خنده ات آرزوهايم را به فراموشي مي سپارم


به اندازه تمام ستاره هاي اسمان دوستت دارم


همان ستاره هايي که شبهاي خلوتم را نظاره گر بودند


ودر اخر اي افتاب زيباي غرب


از اين انتظار سرد خسته شدم


دريابم


من در اين گوشه ويرانه


به تنهايي خود مي نگرم


و به آبادي تو به زيبايي چشمان سحر خيزت


من به تو مي بالم


که چنين اوج مي گيري با وجود همه بي بالي ها


پس مرا ياد کن


که ديري است از خاطرهاي رفته ام


مرا به سوي خود بخوان


بگذار سخن بگويم


که روزگاريست مهر خاموشي بر لب زده ام


محتاج آرامشم


بال پروازم شکسته


و در هياهوي مردمان گم گشته ام


و اگر به سويم ايي و باورم کني


دوباره بال مي گشايم


وتا ابديت همراه تو پرواز را تجربه خواهم کرد


دريابم اي همراه خياليم


اللهم عجل لوليک الفرج


وحيد ::: پنجشنبه 17/5/1387::: ساعت 11:50 عصر
 

هيچ بودي ...
نه ماه گذشت ، نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ...
افتادي تو گهواره ،
چشمات نمي ديد ،
گوشات نمي شنيد ، پاهات نمي رفت ،
دستات نمي گرفت ،
مغزت کار نمي کرد ،
هيچ چي نمي فهميدي ،
هيچ کس را نمي شناختي ،
تو گهواره افتاده بودي ...
حالا صد سال گذشته ،
چشمات نمي بينه ،
گوشات نمي شنوه ،
پاهات نمي ره ،
دستات نمي گيره ،
مغزت ديگه کار نمي کنه .
هيچ چي رو باز نمي فهمي ،
هيچ کس را باز نمي شناسي ،
تو بسترت افتاده اي ...
بعد مي ميري ،
ميگذارنت تو دل زمين ،
باز خاک مي شي ،
از تو هيچ چي نمي مونه ،
"
تو" مي موني ،
آدميزاد دور ميزنه ،
مثل زمين ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چيز :
آّب ، گُل ، درخت ، زمين ، ستاره ، خورشيد ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان !
هيچ بودي ، خاک بودي ، دور زدي ، هيچ شدي ، خاک شدي .
از تو چيزي که مي مونه :
کاري که کردي مي مونه ،
هر کاري کردي مي مونه ،
...
کاري اگر کردي ، مي مونه ... .


برگرفته از کتاب "يک ، جلوش تا بي نهايت صفرها " .


وحيد ::: چهارشنبه 16/5/1387::: ساعت 7:0 صبح
 

گفت: خسته ام ، بس که دلم سرگشته و آزرده شده


، ميل هواي ديگر و تسلي نو.


گفتم: داستان قصه غصه کدامين کبوتر نرسيده به سر منزل؟


گفت: زخم ِ ورد مسلماني به تلبيس و حيل، نه پر پرواز..!


گفتم: حادثه عظيم من،تنها تو ماندگاري...! تنها خواندني بين تمام ترانه


ها ، نغمه توست.


گفت: من رهگذرم، امتداد اين کاروان بلند، دير آمده ام که زود بروم دل به


صداي من نبند.


گفتم: نه، بعد از تو هيچ ِدگري از آئينه ها نخواهد آمد، نه.


گفتم: در رفت تامل بايدت، اينجا سرد است، تلخ است، درد است.


گفتم: آهسته،آهسته تر، آرام


گفتم ، گفتم ، گفتم ، و او فقط...گفت صبر!


گفتم:در آمدنت تا بيايي مي گـريــم.


وحيد ::: دوشنبه 14/5/1387::: ساعت 3:38 عصر
 

...آخ خدا.. آخه دلم نمياد..!


نميتونم ازش دل بکنم آخه توي تار و پود منه!


نميتونم خدا...چرا آخه؟


نميشه آرشيو نکنم؟


نميتونم آرشيوش کنم!


نميدونم واسه شما هم پيش اومده دلتون نياد نوشته اي رو آرشيو کنيد؟


اعتکاف،...


اللهم عجل لوليک الفرج...


وحيد ::: يکشنبه 13/5/1387::: ساعت 4:43 عصر
 

دلم گرفت اي هم نفس


پرم شکست تو اين قفس


تو اين غبار تو اين سکوت


چه بي صدا نفس نفس


از اين نا مهربونيها


دارم از غصه ميميرم


رفيق روز تنهايي


يه روز دستاتو مي گيرم


تو اين شب گريه مي توني


پناه هق هقم باشي


تو اي همزاد همخونه


چي ميشه عاشقم باشي


دوباره من دوباره تو


دوباره عشق دوباره ما


دو هم نفس دو هم زبون


دو هم سفر دو هم صدا


تو اي پايان تنهايي


پناه آخر من باش


تو اين شب مرگي پاييز


بهار باور من باش


بذار با مشرق چشمات


شبم روشن ترين باشه


مي خوام آيينه ي خونه


با چشمات همنشين باشه


وحيد ::: دوشنبه 7/5/1387::: ساعت 12:14 صبح
 

در اهميت شناسايي امام زمان (ع) ، همين بس که وقتي زُراره ، از امام صادق (ع) پرسيد : اگر من دوران غيبت را درک کردم ، چه عملي انجام دهم ؟ در پاسخ فرمود : بر خواندن اين دعا مداومت کن :


اَللّهُمَّ عَرِّفني نَفسَکَ ، فَإنَّکَ إن لَم تُعَرِّفني نَفسَکَ ، لَم اَعرِف نَبِيَّکَ ، اَللَّهُمَّ عَرِّفني رَسُولَکَ . فَاِنَّکَ إن لَم تُعَرِّفني رَسُولَکَ ، لَم اَعرِف حُجَّتَک . اَللَّهُمَّ عَرِّفني حُجَّتَک . فَاِنَّکَ إن لَم تُعَرِّفني حُجَّتَکَ ، ضَلَلتُ عَن ديني .


خدايا ! خودت را به من بشناسان . چه ،اگر خودت را به من نشناساني ، پيامبرت را نشناسم . خدايا ! پيامبرت را به من بشناسان . چه ، اگر پيامبرت را به من نشناساني ، حجتت را نشناسم . خدايا ! حجتت را به من بشناسان . چه ، اگر حجتت را به من نشناساني ، از دينم گمراه شوم . ( کمال الدين 2/342 و343 ، الکافي 1/337 )


وحيد ::: پنجشنبه 3/5/1387::: ساعت 9:50 صبح
 

يادش به خير...


اعتکاف...


من اينجا خيلي غريبم غريب.هدف من وصال بود نه خيال من


در تب التهابي ميسوختمکه مرا به درگاه بندگي او ميبرد و تو ندانستي.


ولي بدان غم بي تو بودن بهتر از اين خوشي زود گذر است.


تو مرا نشناختي حرفهايم در قلب تو مثل برفي بر روي بام


درحال ذوب شدن و همين قصه رفتن تو را برايم آسان ميکند.


 AT LOST MAHDI IS COMING


وحيد ::: دوشنبه 31/4/1387::: ساعت 10:38 صبح
 

همه ستاره دارند و من هنوز ... شبي در ميان اشکهايم ستاره اي را ديدم باخود گفتم او


ستاره ي من است نمي دانم چرا او هم از کوچه خلوت گونه هايم زود پر زد .... اکنون


عمريست من کوچه گونه هايم را خيس ميکنم تا شايد دوباره برگردد... اما باز ...همه ستاره


دارند ومن... بي ستاره هستم!!


ستاره ي من کي مي آِيي؟


يا مهدي..


اللهم عجل لوليک الفرج



 


وحيد ::: شنبه 22/4/1387::: ساعت 12:23 عصر
 

خوابيم و با خطاب تو بيدار مي شوي مستيم و با عطاب تو هوشيار مي شويم


حلاج پيشه ايم و گمانم در عاقبت با حلقه هاي موي تو بر دار مي شويم


فرجام تلخ قصه ي ابليس سهم ماست وقتي به دام سجده گرفتار مي شويم


چشم تو بود ميوه ي ممنوع عشق و ما روزي از اين دسيسه خبردار مي شويم


از من اي هستيه من دور مشو که مرا بي تو تمنائي نيست


بخدا غير تو اي راحت جان در دلم بهر کسي جائي نيست


جز تمنايه دو چشمه سياهت به دلم حسرته بينائي نيست


قطرهء اشکم و جز سينه تو منزلم در دل دريائي نيست


کنم هرشب دعايي کز دلم بيرون شود مهرت ولي آهسته مي گويم الهي بي اثر باشد


غروب عاشقان رنگ طلائيست اگر چه آخرش رنج و جداييست...


وحيد ::: دوشنبه 17/4/1387::: ساعت 11:0 صبح
 

در امتداد اشک هايي سرخ ... ترانه هايي نهفته است ... که هيچ گاه بغضشان را نشکسته


اند ... يک بار ديگر ... با همان لحن قديمي مي گويم ... برگرد ... برگرد تا دستهايم بهار را با تمام


وجود .. احساس کند ... ....


وحيد ::: چهارشنبه 12/4/1387::: ساعت 3:44 عصر
 

باز امروز خانه ي تنهايي ام


پر شد از عطر و نسيم دلنواز


باز هم در روبروي پنجره


سبز شد يک بوته ي زيباي ياس


باز هم از آسمان خانه ام


قطره هاي پاک باران مي چکد


از فراز بام پست خانه ام


عطر و بوي فاطمه پر مي کشد


باز هم يک روز ميلاد دگر


با شکوه و پر صلابت مي رسد


باز از پشت نقاب تيره اش


شب به روي ما تبسم مي کشد


باز هم با نغمه ي زيباي خود


بلبل عشق من از ره مي رسد


من دو چشمانم به يمن اين ورود


انتظار روشنايي مي کشد


کاش اين پروانه ي زيباي من


روي گلهاي دل من مي نشست


با دو بال کوچک و زيباي خود


شيشه ي سخت دلم را مي شکست


باز هم اين مرحم زيباي من


روي زخم کهنه ي اين دل نشست


اين سکوت سهمگين خانه را


يک طلو ع با صفا در هم شکست


وحيد ::: يکشنبه 9/4/1387::: ساعت 6:0 عصر
 

بوي گرما را مي فهمي


نفس بکش


مي بيني


دوباره تابستان شد


دوباره بهار گرما رسيد


قدم که ميزني


گرماي عشق تو را ميسوزاند


رقص آتش را نظاره کن


در لابه لاي گيسوان خورشيد


عطر تو را جستجو مي کند


برخيز


قدم بزن


تابستان از آن توست


اگر مي خواهي زيبائيهايش را ببيني


دفتر تير را ورق بزن


صفحه ي 9


تولد يک فرشته را نظاره کن


وحيد ::: يکشنبه 9/4/1387::: ساعت 2:0 عصر
 

سه روز ديگه کنکور دارم خدا وکيلي دعام کنيدا..


التماس دعا دارم...


التماس


ولي .. اونيکه ما رو قبول ميکنه کس ديگس پس نگران نيستم...


يا حق..


ما در اين ديار غريب جز الله که را داريم..لا اله الا الله...


به اميد پيروزي


خدا کنه بيام وبلاگ و اين کارنامه کنکور رو نشون بدم:بگم قبول شدم


خدانگهدار


وحيد ::: چهارشنبه 5/4/1387::: ساعت 8:59 عصر
 

باور کن! اي دير آشناي ناشناسم! اي رهگذار بيکس پس کوچه ي زيست! در قلب شب.


گر -غير شب- چيز دگر هست... در قلب من- جز قلب من- چيز دگر نيست...


اي يادگار روزهاي زرد پائيز مهم نيست که اکنون دلت براي کسي ديگر مي تپد مهم آن است


که من براي هميشه تنهايم آنهم فقط به خاطر تو ... کاش مي فهميدي !


عشق با غرور زيباست ولى ا گر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايى کنى...


آن وقت است که عشق نيست...صدقه است !!


وحيد ::: چهارشنبه 5/4/1387::: ساعت 8:49 عصر
 

پروردگارا! در آفتاب کم رنگ زندگيم و پياده رويي که نمي دانم به کدامين خيابان منتهي مي شود


و در تلاطم شاخه هاي بي برگ، زير چتري که مرا از باران مهربانت جدا مي کند


به دنبال نيمکتي مي گردم که لبريز از روياهاي کودکانه و آرامش دل هاي بي قرار باشد


آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم . . .


وحيد ::: يکشنبه 2/4/1387::: ساعت 10:25 صبح
   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 35
بازديد ديروز : 45
بازديد کل : 15336
.:: درباره خودم ::.
يوسف فاطمه
وحيد[485]
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصد ها پي مقصود هايي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يوسف فاطمه
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.







.:: نواي وبلاگ ::.
.:: آرشيو شده ها ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
HAJVZ