اون روزا که سبزه مینداخت بی بی چه صفایی توو بهارامون بود

تا یه سال خونه بوی عید می داد شب بوی بابا که توو ایوون بود

بابا هرکاری می کرد تا هف سین همونی که بی بی می گفت باشه

اعتقاد هر دوتاشون این بود ماهی تنگ باید جفت باشه

توو دعای صاف و ساده ی بابا یک به یک اسمای ما قید میشد

چشمامون به صفحه ی قرآن بود با صلوات بی بی عید میشد

با نون کارگری خوش بودیم سفره مون رنگی نبود صمیمی بود

بابا سر تا پامونو نو میکرد کت و شلوار خودش قدیمی بود

سبزه که پخش میشد روبان سرخ میومد اونو یکم جمع می کرد

بی بی هم مثل روبان سبزه بود هممونو دور هم جمع می کرد

تا یه روز روبان سبزه پاره شد  گل شب بو از رو ایوون افتاد

دیگه توی سفرمون سیب نبود دیگه هیشکی سالو تحویل نداد

بعد از اون سبزه هامون سبز نشد ماهیو تنها توو تنگ انداختیم

توی عید دیدنیامون حتی بعد از اون همدیگه رو نشناختیم

قلکامون یه شبه پر می شد اون روزا کی مثل الان بودن؟

عیدیا یه برکت دیگه ای داشت اسکناسا لای قرآن بودن

حالا من تازه دارم می فهمم هفت سین چیدن ما بهونه بود

بی بی سبزه میون سفره بود

بابا شب بوی کنار خونه بود

پدرا و مادرا یه روز میرن

خونه ها یه روز کلنگی میشن

عکسایی که دور هم میگیریم

یادگاری قشنگی میشن