من اینجا خیلی غریبم غریب.هدف من وصال بود نه خیال من
در تب التهابی میسوختمکه مرا به درگاه بندگی او میبرد و تو ندانستی.
ولی بدان غم بی تو بودن بهتر از این خوشی زود گذر است.
تو مرا نشناختی حرفهایم در قلب تو مثل برفی بر روی بام
درحال ذوب شدن و همین قصه رفتن تو را برایم آسان میکند