پسر در شهادت
شب شهادت بود! شهادت امام جعفر صادق «ع»
پسرک دلش گرفته بود میخواست برود اما نمیدانست کجا!
از این مسجد به آن مسجد میرفت!
پس نماز مغرب و عشا ؛ بدنبال جایی بود که روضه بخوانند!
دلش هوای عزاداری داشت! شاید برای دل مرده ی خودش!؟
شاید برای نبودن مولایش مهدی! شاید برای دلتنگی ها و تنهایی هایش!
با یک دنیا دل شکستگی! میخواست برای مادرش زهرا درد دل کند!
السلام علیک یا فاطمه الزهرا «س»
به دلش افتاد باید برود مسجد غدیر! راه افتاد!
جلوی مسجد که رسید ؛ پرچمداران را دید! زنجیر زنان را دید!
داشت از خوشحالی بال در می آورد!
خدایا چقدر عجیب! چقدر خوب!
رفت در مسجد! فهمید پس از روضه خوانی هیئت حرکت میکند!
روضه که تمام شد میخواست اولین نفر باشد! رفت بسوی دسته ی سینه زنی!
به او تعارف کردند زنجیر بگیر! زنجیر بزن! اما دلش شکسته تر از زنجیر بود!
با خودش میگفت حضرت زینب و سجاد حرمت دارند! من رو سیاهم!لیاقت ندارم!
جلوی هیئت راه افتاد! وقتی علمداران و پرچم ها را تماشا میکرد!
ذکر ها را میخواند: یا حسین ؛ یا ابوالفضل ؛ یا فاطمه الزهرا ؟ مادر مادر مادر!
دلش سوخت! چقدر دلش خواست این پرچم در دست او باشد!
یاد محرم های گذشته افتاد!
هیئت چند کوچه را رفت و وحید جلوی هیئت پشت درخت ها پنهان میشد!
فقط چشم به پرچم یا فاطمه زهرا دوخته بود!
گاهی زیر لب درد دل میکرد! گاهی بلند بلند درد دل میکرد!
اما بخودش آمد دید دیگران میشنوند فکر میکنند دیوانه است!
پس مثل کسی که بیصدا گریه میکند ، بیصدا درددل کرد!
خیلی دوست داشت پرچم یا زهرا بگیرد!
رفت نزدیک پرچمداران و زیر پرچم یا زهرا سینه میزد!
تا اینکه کسی که پرچم یا زهرا را در دست داشت!
انگار به دلش افتاده باشد ؛ پرچم را به من داد!
گفت : پرچم رو میتونید نگه دارید ؟ تا من برگردم!
از خوشحالی بال در آوردم! مادر واقعا هوایمان را دارند.
احساس ثروتمندی میکردم! احساس پرواز!
احساس پاکی! احساس بخشوده شدن!
وحید وقتی پرچم یا زهرا را داشت میگفت کاش جلوی سپاه مهدی پرچمدار شویم...
درد دل آخر با مهدی: میدونی آقا؛ وقتی جمعه غروب میشه! تو نمیای میترسم ! میترسم از یک هفته ی بی تو!
میترسم از یک هفته دل تو رو شکستن ! میترسم بازم بیقراریم کار دستم بده !
بازم تنهاییم کار رو خراب کنه! همه ی تلاشمو واسه مهدوی بودن خراب کنم!
راستی ! موقع سینه زنی دستی منو فرستاد توی دل جمعیت !
ان شا الله دست اراده ی شما بوده من همه دلم به تو خوشه...
کاش از حرفهای تکراریم خسته نشی آقا...شهادت حضرت صادق تسلیت.
راستی آقا! اینجا همه دست بکار شدن مثل مجنون بود که فرستادنش حج!
هرکسی یه نذری واسم میکنه!
یکی میخواد منو بفرسته کربلا! یکی نذر کرده برم مشهد!
چون 86 حج رفتم! منم با یه لبخند تلخی میگم : میشه؟ برم کربلا؟ یعنی میشه؟ ان شا الله.