تپلو و ماهی!
بیچاره ماهی... دلش به من خوشه!
از عید 91 تا الان زنده مونده به امید چی؟
نمیدونم شاید چون من اونو خوش یمن میدونم!
شاید چون خیلی دوستش دارم!
شاید چون با هم حرف میزنیم!
درد دل میکنیم! البته اون فقط گوش میده!
حواسم بهت نیست!
چند روزی میشه نمیدونم آب رو کی برات عوض میکنه!
خسته ای؟ تشنه ای؟ بزار نگات کنم؟
هنوز زنده ای! هنوز لبهاتو میبندی و باز میکنی!
چی داری میگی به من؟
من زبون ماهی ها رو بلد نیستم!
گرچه خودمم ماهی ام! (اسفند)
یادته؟ لحظه سال تحویل بود فکر کنم!
قرار شد زنده بمونی به مهدی بگی:
دیر اومدی آقا دیگه عمر وحیدت سر اومد!
کاش بمونی کاش بتونی این همه بی مهری منو تحمل کنی!
کاش همه ی بی تفاوتی هام رو بزاری بحساب بیماریم!
کاش هیچوقت دلت از من نگیره!
تو که شش ماهه تحمل کردی و موندی! تا بهار 92 ترکم نکن!
باور کن هنوز تنها امیدم به زندگی شما دوتا هستین!
تو و تپلو! تپلو که آخر معرفته! هنوز بی صدا و آروم کار میکنه!
تو هم فقط نفس بکش! نفس بکش! زنده بمون! بمون...
وحید نوشت: تپلو اسم ماشینمه!
میدونم خوب ننوشتم! تو خوب بخون!