نامه ی فراق
سلام بر غریب این زمان
سلام بر تو یا صاحب الزمان
مولای خوب منم وحید بد
اینجا به ما تهمت ناروا میزنند...
تحقیر میکنند ، میشکنند ؛ میروند!
لبخند از روی لب من رفته است!
بال و پر پرواز من شکسته است!
همه ی خنده هایم به ریش این دنیاست!
آقا شما میدونی چرا نامه هام اینطوری شدن؟
تا حالا به من توجه کردی یا نه؟
از خودت پرسیدی من چه مشکلی دارم یا نه؟
چرا فقط برات از غم مینویسم؟
من به غیبت کبری عادت کردم!
شاید تا لحظه مرگ هم نیای دیدنم..
شاید نمیخوای بنده ی بیچاره ی خدا رو ببینی!
اما یادت بمونه من نوشتم برات..
کمک خواستم ازت! شعر گفتم برات!
اگه یه روز من نبودم صاحب عصرمون اومد
بهش بگید دیر اومدی عمر وحیدم سر اومد!
آقا جون این نامه فرق داره با قبلی ها!
همه درد هام توی این یکیه... طولانیه...
میدونی چرا این شعر رو برات نوشتم؟
چون امیدم ته کشیده... طاقتم تمومه..
چون خواستم باشی.. نبودی..
خواستم آرومم کنی . . نکردی..
خواستم دلتنگیمو ببینی . . ندیدی!
شاید هم دیدی و سکوت کردی...
خواستم فقط ببینمت... فقط نگام کنی..
مهم نیست من چی میخوام...
مهم اینه نیستی.. به نبودنت خو کردی...
به دیدن این همه شیعه... این همه بی حال! عادت کردی..
میگی نه؟ قبول! پس چرا اینطوری شد؟
چرا هیچکس واسه پاکی ارزش قایل نیست؟
نمیخوام دلت بسوزه برام...
تو میدونی دلتنگی های من ، نبودن تو! چی میاره سرم؟
کاش یبار توی خواب!!! آقا! دیده بودمت...
ندیدمت! ولی از بچگی دوست داشتم...
جای شما خالیه... با کس دیگه هم پر نمیشه!
میخواستم بیام کربلا! یادته چی گفتی بهم؟
به حریم ما تا محرم نشی فایده نداره!
کربلا بری و آدم نشی فایده نداره!
آقا بعد از اینهمه سال فراق؟
بازم با اشک وضو بگیرم؟
تو تموم دلخوشی منی... دلخوشی...
چه واژه عجیبی!!! دیگر در دلم به هیچ چیزی دلخوش نیستم!
رویای من! آقای من... به دیدنت زنده ام بخدا...
میای؟
بخدا این روزها حس حسین را دارم !
وقتی گفت کمرم شکست... آری مهدی جان...
کمرم زیر بار غم فراق شکست.
لعنت الله علی القوم الظالمین که تو را از من دور کرد. . .