دلگیرترین حافظ شهر
آن تُرکِ پری چهره، که دوش از بر ما رفت ؛ آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چَشم جهانبین ؛ کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش ؛ آن دود، که از سوزِ جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دمبهدم از گوشه ی چشمم ؛ سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فِتادیم چو آمد غم هجران ؛ در درد بِمُردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت ؛ عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
اِحرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست ؛ در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حَسرَت چو مرا دید ؛ هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه ؛ زآن پیش که گویند که از دار فنا رفت