اقلیمـ رهایے

یا مَن یبَدِّل السَیئاتِ بالحَسنات ...

دلگیرترین حافظ شهر

    نظر

آن تُرکِ پری چهره، که دوش از بر ما رفت ؛ آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چَشم جهان‌بین ؛ کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفتدلم شکست
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش ؛  آن دود، که از سوزِ جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم‌به‌دم از گوشه ی چشمم ؛ سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفتدلم شکست
از پای فِتادیم چو آمد غم هجران ؛ در درد بِمُردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت ؛ عمریست که عمرم همه در کار دعا رفتدلم شکست
اِحرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست ؛ در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حَسرَت چو مرا دید ؛ هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه  ؛ زآن پیش که گویند که از دار فنا رفتدلم شکست