رویای یک منتظر
کهکشان از سر همدردی با رنج و صبر عظیم شما، ستارگان را قطره قطره گریسته است. نیزارها به اندک نسیمی، آهنگ غم¬انگیز هجرت را مویه می¬کنند. در شرارِ آتش، دردی پنهان می¬سوزد و خاکستر می¬شود. قلب¬هایمان در حسرت لحظه¬ی دیدارت بی¬قراری می¬کند، شبا¬هنگام که مهتاب تور نقره¬گون خود را بر سر شهرها می¬گستراند، خاطرات دل¬انگیز شما، خواب را از چشم منتظران می-رباید.تک¬درخت تنهای سر بلندِ سبز، در شیب کوه، نشان از استواری و غربت شما دارد. لبخندی بر کاج¬ها زده¬ای که از شعف این عنایت شما، همیشه سبزند؛ و درخت نارون هر سال داستان ظهورت را برای گیاهان یک¬ساله باغچه روایت می کند. نرگس¬های شهلا، نشانی از چشم¬های زیبای شما دارند. یاس¬ها، رایحه¬ی خود را به تداعی عطر روح¬بخش شما، بی¬دریغ نثار رهگذران می¬کنند. اقاقی¬ها، در کوچه¬های صبح، شما را می جویند. شب¬بوها، رایحه¬ی دل¬انگیزشان را در فضای شب می¬پراکنند، شاید که به مشام شما برسد. گلبوته¬ها، مسیر عبور شما را زینت می¬دهند؛ و درخت انار سالخورده، دانه¬های یاقوتی خود را به شما هدیه می¬دهد. سنبل و نسترن، به روی شما می¬خندند. بنفشه¬ها و شقایق¬ها، آب و رنگ خود را از شما گرفته¬اند نیلوفرهای آبی، دریاچه را آذین می¬بندند. قارچ¬ها، کلاه بندگی شما را بر سر نهاده¬اند. شالیزارها و گندمزارها، از عنایت شما از برکت سرشارند شمعدانی¬ها، داستان غیبت شما را، با ماهی¬های سرخ کوچک حوض زمزمه می¬کنند...