اقلیمـ رهایے

یا مَن یبَدِّل السَیئاتِ بالحَسنات ...

برکه ای خالی از ماهی

    نظر

جاده ی تنهایی خلوتِ خلوت بود

مسافر ، کوله بار بغض هایش بر دوش و پای خسته اش بر زمین...

یک بار دیگر برگشت و پشتِ سرش را نگاه کرد

اما هیچ کس نگرانِ او نبود...

چشمش را که بست گونه هایش خیس شد

ساعت ها بی وقفه به رفتن ادامه داد

به آسمان که نگاه کرد خورشید را ندید

خورشید هم مثل همه او را تنها گذاشته بود و بدون خداحافظی رفته بود

حسِ تلخِ تنهایی...

به کنار برکه ای رسید

برکه ای خالی از ماهی...

همان جا نشست ، کنار همان برکه که...

نمی خواست دوباره خاطراتش را مرور کند

دستی به سرِ برکه کشید

برکه شاید لبخند زد...  نمی دانم!

با دستِ خیسش گوشه ی چشم نمناکش را پاک کرد

سر بر زانوی دلتنگی گذاشت

چشمانِ نمناکش را آرام بست

ادامه در:  وبلاگ تسبیح واژه ها

پ ن : سراب یعنی خیالِ اینکه کسی آن طرفِ جاده چشم به راهِ توست...