داغ دلم
تمام ِ مسیر را دارم فکر می کنم
چطور باید مقاومت کنم
در برابر ِهجوم ِ بی امان ِ این همه بغض!
انگار تمام ِ بغض هایم را جمع می کنم برای ِ او ...
کاش می شد
هر روز را ...
مَ.ن
این مسیر ِ خاص را قدم بزنم به سمت ِ او
به استقبال هم می آمدیم
مَ.ن به استقبال ِ حرف هایش
او به استقبال ِ بغض هایم
چه محشر می شد آن وقت ....
برایش آنقدر حرف می زنم
که دیگر تحملم تمام می شود
قطره اشکی می چکد
از چشمانم... نزدیک است طوفانی شوم...
پر از بغضم... و او مهربان من است ؛ میزنم زیر گریه...
ماشین را روشن میکنم حرکت کنم...
میگوید چرا؟ مگر برای دیدنم نیامدی؟
میگویم آری... باران اشکهایم شروع میشود
تمام راه را با چشمهای خیس رانندگی میکنم
میگوید قرار نبود گریه کنی!
مرد باش! مرد که گریه نمیکند
چراغ های خیابان را کریستالی میبینم
ماشین ها را درست نمیبینم
میرسم به نزدیکی محله آنها
برو! پباده شو... کنار من نمان!
بمانی میپوسی... برو محال است به هم برسیم
میگوید قرار نبود . . .میدونم نمیشه
حلالم کن. . . فقط همین را دارم بگویم...
با لهجه خودش میگوید: ولی من عاششقتم ! (با تشدید روی شین)
می گذرد ... با کلی خاطره و بغض و قرار نبودن هایی که . . .
می گذرد . . .
خاطرات یکی یکی زنده می شوند
آنقدر که باران هم گریه می کند به پای ِ خاطراتمان
بدجور هم گریه می کند ...
می ترسم صبرم تمام شود باز ...
و
دوباره بشکنم تمام ِ بغض هایم را بر سر ِ او
حرف هایم را فقط او میفهمید
و
باز داغ ِ دلم تازه می شود.
با اندکی تصرف در متن از وبلاگ اقلیم احساس