اقلیمـ رهایے

یا مَن یبَدِّل السَیئاتِ بالحَسنات ...

کلامی با شهید گمنام

    نظر

ای شهید گمنام... سلام..
وقتی که به اندازه یک کوله بار سنگین ؛ تنهایی بر دوش داشتم تو رسیدی
تو به شهر من آمدی! تو نزدیک شدی آنقدر که همسایه شدیم
و لبخندت ؛ بودنت مونس تنهاییم شد...وقتی با شادی به دیدنت می آیم
انگار نه انگار آدمی ام ؛ نه فرشته میشوم.. پرواز میکنم... آرام میشوم...
وقتی پیشت هستم دلم میخواهد تا آخر دنیا با تو راه بروم...
با تو بگویم بخندم... وای برایت تعریف کنم...
حرف بزنیم آنقدر که خسته ات کنم...
هرچند همین الان هم فقط چهار روزه که با هم دوستیم!
اما من از اینکه هستی خوشحالم... پرنده ام...
احساسی غیر قابل وصف دارم...
حتی گاهی احساس میکنم آسمانی ام!
خدا تو را بخاطر همه نداشته هایم به من داد...
تو آسمان را با خودت به زمین آوردی...
و من ای شهید! ای گمنام !
با تو عهد میبندم دیگر نگذارم رهبر تنها بماند...
حتی اگر همه دشمنم باشند به تنهایی به یاری اش میشتابم!
آخر هرچه باشد... من هم دل دارم...
دیگر نمیتوانم اشک رهبرم را ببینم...
از امروز من نیز مثل تو گمنام میشوم...
هرچند میدانم غیر ممکن است...
هرچند تو پاکی و من...
امسال نوروز که شد همه جشن گرفتند اما من...
الان فهمیدم منتظر تو بودم... تو مرحم دل منی...
نوروز بی مهدی... بهار بی مهدی برای من بهار نیست...
هرچه هم جشن بگیرند دلم شاد نمیشود...
فقط با تو شاد میمانم... التماس دعا.
کربلا