دلی در بهشت
امشب حال غریبی دارم...
خدایا وقتی میبینی اینگونه میان زمینی ها غریبه ام...
نه کسی مرا میخواند... نه کسی مرا میشنود...
نه کسی مرا میفهمد... و من همچنان غریب میروم میان این مردمان!
اما خداوند! این دنیا که هیچ!
آن دنیا را چه میکنی؟
چه میکنی دلی را که در بهشت خدا هم غریب بود!
گاه به آفرینش فکر میکنم و خلقت موفق اینهمه انسان!
گاه فکر میکنم من زیادی ام! چه در دنیا چه در عقبی!
آخر میان من با همه فرق است... فرق! تفاوت!
خدایا ...
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن
چه فرقی می کند اما...